تبليغاتX
علوم متافیزیک و فراحسی

شاد و خوشبخت زندگی کنیم

قسمت پنجم

اگر فرصت داشتم....که کودکم را دوباره بزرگ کنم .... 

  • به جای آنکه انگشت اشاره ام را به سمت او بگیرم٬ در کنارش انگشت هایم را در رنگ فرو می بردم و نقاشی می کردم٬
  • به جای غلط گیری٬ به فکر ارتباط بیشتری می بودم٬
  • بیشتر از اینکه به ساعتم نگاه کنم٬ به او نگاه می کردم٬
  • سعی می کردم در باره اش کمتر بدانم٬ اما بیشتر به او توجه کنم٬
  • به جای اصول راه رفتن٬ اصول پرواز کردن و دویدن را با او تمرین می کردم٬
  • از جدی بازی کردن دست بر می داشتم و بازی را جدی می گرفتم٬
  • در مزارع بیشتری می دویدم و به ستارگان بیشتر خیره می شدم٬
  • بیشتر در آغوشش می گرفتم و کمتر او را به زور می کشیدم٬
  • کمتر سخت می گرفتم و بیشتر تائیدش می کردم٬
  • اول احترام به خود را در او می ساختم و بعد خانه و کاشانه اش را و بیشتر از آنچه که عشق به قدرت را یادش بدهم٬ قدرت عشق را یادش می دادم.
+ نوشته شده توسط مهرزاد در 87/02/25 و ساعت 15:18 |

شاد و خوشبخت زندگی کنیم

 من خدا را شاکرم٬ چون......

         قسمت چهارم

  •  از این که می توانم راه بروم٬ انسانهایی وجود دارند که هرگز نتوانسته اند اولین گام را بردارند.
  • از این که می توانم زیباییهای اطرافم را ببینم٬ انسانهایی وجود دارند که همیشه دنیا برایشان تاریک است.
  • از این که می توانم به نوای دل انگیز موسیقی گوش دهم٬ انسان هایی هستند که تمام زندگیشان در سکوت می گذرد.
  • که قلبی رئوف دارم٬ انسانهایی هستند که به خاطر قلب همچون سنگشان توانایی متاثر شدن را ندارند.
  • از اینکه می توانم آزادانه حرکت کنم و عقاید و باورهایم را بیان کنم٬ انسان هایی هستند که همواره با ترس زندگی می کنند.
  • از این که می توانم کار کنم٬ انسان هایی هستند که حتا برای اساسی ترین احتیاجات خود به دیگران وابسته اند .
  • از این که می توانم صبح ها از خواب بیدار شوم و در هوای تازه نفسی عمیق بکشم٬ انسان هایی هستند که هرگز این حالت برایشان میسر نیست.

        شاد و خوشبخت زندگی کنیم 

+ نوشته شده توسط مهرزاد در 87/02/13 و ساعت 20:46 |

شاد و خوشبخت زندگی کنیم

قسمت سوم:

مادر مهربان

 

ساعت 3 شب بود كه صداي تلفن , پسري را از خواب بيدار كرد. پشت خط مادرش بود .پسر با عصبانيت گفت: چرا اين وقت شب مرا از خواب بيدار كردي؟

مادر گفت:25 سال قبل در همين موقع شب تو مرا از خواب بيدار كردي؟ فقط خواستم بگويم تولدت مبارك. پسر از اينكه دل مادرش را شكسته بود تا صبح خوابش نبرد , صبح سراغ مادرش رفت . وقتي داخل خانه شد مادرش را پشت ميز تلفن با شمع نيمه سوخته يافت... ولي مادر ديگر در اين دنيا نبود .

 

اشتباه فرشتگان

 

درويشي به اشتباه فرشتگان به جهنم فرستاده ميشود .

پس از اندك زماني داد شيطان در مي آيد و رو به فرشتگان مي كند و مي گويد : جاسوس مي فرستيد به جهنم!؟

از روزي كه اين ادم به جهنم آمده مداوم در جهنم در گفتگو و بحث است و جهنميان را هدايت مي كند و...

حال سخن درويشي كه به جهنم رفته بود اين چنين است: با چنان عشقي زندگي كن كه حتي بنا به تصادف اگر به جهنم افتادي خود شيطان تو را به بهشت باز گرداند.

 

یکی از بستگان خدا

 

شب کریسمس بود و هوا، سرد و برفی.

پسرک، در حالی‌که پاهای برهنه‌اش را روی برف جابه‌جا می‌کرد تا شاید سرمای برف‌های کف پیاده‌رو کم‌تر آزارش بدهد، صورتش را چسبانده بود به شیشه  سرد فروشگاه و به داخل نگاه می‌کرد.

در نگاهش چیزی موج می‌زد، انگاری که با نگاهش ، نداشته‌هاش رو از خدا طلب می‌کرد، انگاری با چشم‌هاش آرزو می‌کرد.

خانمی که قصد ورود به فروشگاه را داشت، کمی مکث کرد و نگاهی به پسرک که محو تماشا بود انداخت و بعد رفت داخل فروشگاه. چند دقیقه بعد، در حالی‌که یک جفت کفش در دستانش بود بیرون آمد.
- آهای، آقا پسر!
پسرک برگشت و به سمت خانم رفت. چشمانش برق می‌زد وقتی آن خانم، کفش‌ها را به ‌او داد.پسرک  با چشم‌های خوشحالش و با صدای لرزان پرسید:
- شما خدا هستید؟
- نه پسرم، من تنها یکی از بندگان خدا هستم!
- آها، می‌دانستم که با خدا نسبتی دارید!

 

 خوشبخت ترين فرد كسي است كه بيش از همه

 

سعي كند ديگران را خوشبخت سازد..

 

 

ادامه دارد...

 

  

+ نوشته شده توسط مهرزاد در 86/09/27 و ساعت 11:57 |

شاد و خوشبخت زندگی کنیم

قسمت دوم:

زندگي مثل چاي است

 

گروهى از فارغ التحصيلان قديمى يك دانشگاه كه همگى در حرفه خود آ دم هاى موفقى شده بودند، با همديگر به ملاقات يكى از استادان قديمى خود رفتند. پس از خوش و بش اوليه، هر كدام از آنها در مورد كار خود توضيح مختصري داد و همگى ازاسترس زياد در كار و زندگى شكايت مي كردند. استاد به آشپزخانه رفت و با يك كترى بزرگ چاى و انواع و اقسام فنجا ن هاى جوراجور، از پلاستيكى و بلور و كريستال گرفته تا سفالى و چينى و كاغذى (يكبار مصرف ) بازگشت و مهمانانش را به چاى دعوت كرد و از آنها خواست كه خودشان زحمت چاى ريختن براى خودشان را بكشند، پس از آن كه تمام دانشجويان قديمى استاد براى خودشان چاى ريختند و صحبت ها از سر گرفته شد، استاد گفت اگر »توجه كرده باشيد، تمام فنجا ن هاى قشنگ و گران قيمت برداشته شده و فنجان هاى دم دستى و ارزان قيمت، داخل سينى برجاى مانده اند. شما هر كدام بهترين چيزها را براى خودتان مي خواهيد و اين از نظر شما امرى كاملاً طبيعى است، اما منشاء مشكلات و استرس هاى شما هم همين است. مطمئن باشيد كه فنجان به خودى خود تاثيرى بر كيفيت چاى ندارد . بلكه برعكس، در بعضى موارد يك فنجان گران قيمت و لوكس ممكن است كيفيت چايى كه در آن است را از ديد ما پنهان كند. چيزى كه همه شما واقعاً مى خواستيد يك چاى خوش عطر و خوش طعم بود، نه فنجا ن . اما شما ناخودآگاه به سراغ بهترين فنجان ها رفتيد و سپس به فنجان هاى يكديگر نگاه مى كرديد. زندگى هم مثل همين چاى است . كار، خانه، ماشين، پول، موقعيت اجتماعى و .... در حكم فنجا ن ها هستند . مورد مصرف آنها، نگهدارى و دربرگرفتن زندگى است . نوع فنجاني كه ما داشته باشيم، نه كيفيت چاى را مشخص مي كند و نه آن راتغيير مي دهد. اما ما گاهى با صرفاً تمركز بر روى فنجان، از چايى كه خداوند براى ما در طبيعت فراهم كرده است لذت نمي بريم. خداوند چاى را به ما ارزانى داشته نه فنجان ر ا. از چايتان لذت ببريد . خوشحال بودن البته به معنى اين كه همه چيز عالى و كامل است نيست. بلكه بدين معنى است كه شما تصميم گرفته ايد آن سوى عيب و نقص ها را هم ببينيد.

 

در آرامش زندگى كنيد، آرامش هم درون شما زندگى خواهد كرد

 

+ نوشته شده توسط مهرزاد در 86/09/20 و ساعت 11:27 |

شاد و خوشبخت زندگی کنیم

قسمت اول:

همه ما خودمان را چنین متقاعد می کنیم که با ازدواج زندگی بهتری خواهیم داشت،وقتی بچه دار شویم بهتر خواهد شد و با به دنیا آمدن بچه های بعدی زندگی بهتر ...

ولی وقتی می بینیم که کودکانمان به توجه مداوم نیازمندند خسته می شویم،بهتر است صبر کنیم تا بزرگتر شوند، فرزندان ما که به سن نوجوانی می رسند ، باز کلافه می شویم، چون دایم باید با آنها سرو کله بزنیم.

مطمئنا" وقتی بزرگتر شوند و به سنین بالاتر برسند خوشبخت خواهیم شد.

با خودمان می گوییم زندگی وقتی بهتر خواهد شد که:

  • همسرمان رفتارش را عوض کند
  • یک ماشین شیک تر داشته باشیم
  • بچه هایمان ازدواج کنند
  • به مرخصی بروم
  • در نهایت بازنشسته شویم

حقیقت اینست که برای خوشبختی، هیچ زمانی بهتر از همین الآن وجود ندارد.

اگر الآن نه پس کی؟ زندگی همواره پر از چالش است، بهتر اینست که این واقعیت را بپذیریم و تصمیم بگیریم که با وجود همه این مسایل، شاد و خوشبخت زندگی کنیم.

ادامه دارد ....

از طرف مهرزاد و با تشکر از مهدی

+ نوشته شده توسط مهرزاد در 86/07/10 و ساعت 8:22 |

تمرین رویا بینی

 

دفتر خاطرات رویاها

 

توضیحات:

 

اولین گام در علوم رویابینی، خودآگاهی و بیداری در رویاست.

خودآگاهی و بیداری در رویا می تواند به صورت از قبل برنامه ریزی و تمرین شده باشد و یا  کاملا" به صورت ناخودآگاه و اتفاقی صورت گرفته باشد.

این تجربه هر چند کوتاه می تواند تجربه دلنشینی باشد.

ولی اغلب این تجربه یا بسیار کوتاه است و یا پس از سپیده دم کاملا" از یاد و فکرمان خارج می شود.

علاقمندان علوم رویابینی و اساتید محترم ، نخستین گام را ثبت وقایع و رویدادهای تجربه شده در خواب و رویا می دانند.

در این راستا و در گام اول توصیه می شود جهت یادآوری خوابهای شبانه از دفتر خاطرات رویاها استفاده بنماییم.

1.        ابتدا دفتر یادداشتی را تهیه کنید.

2.       می توانید یکی از روشهای ذیل را انتخاب بنمایید:

·      در صورت امکان هر روز صبح و قبل از بلند شدن از رختخواب و همچنین هر شب قبل از خواب  با صدای بلند و با احساس، خواست خود را اعلام بدارید. مثلا" من امشب تمام وقایع و رویاهای خود را در خواب به خاطر خواهم سپرد. دوستان عزیز دقت کنند از واژه و عبارات مرتبط با زمان حال و در ادامه حال استمراری استفاده بنمایند.

همچنین بیان و خواست شما هر چقدر با احساس و میل قوی تر عنوان شود نتیجه امر بهتر و سریعتر صورت می پذیرد.

·         استفاده از قوه تخیل و تصویرسازی قوی ذهنی می تواند در این امر به شما کمک و یاری رساند. مثلا" هر شب قبل از خواب در تخیلات و تصورات ذهنی خود ببینید که در حال دیدن رویا هستید و در ادامه می بینید که از رختخواب خود بلند شده اید و به ثبت وقایع مشغولید.

 

·        می توانید از روش خودهیپنوتیزم و تلقین به خود استفاده بنمایید.

رسیدن به خلسه هیپنوتیزمی و سپس ارائه تلقینات به خود می تواند بسیار سودمند باشد. در صورت امکان متنی را جهت خود هیپنوتیزم تهیه کرده و بر روی کاست ضبط کنید و قبل از خواب آن را اجرا نمایید. در صورتی که از تجربه کافی برخوردار نیستید بهتر است متن با صدای شخص هیپنوتیزور باشد.توجه داشته باشید که تلقینات می تواند بصورت کلمات و یا تصویر سازی ذهنی و یا توام با هم باشند.

 

شما با سه روش اصلی تلقین به خود آشنا شدید. می توانید به اختیار هر کدام را انتخاب بنمایید .

کنترل رویاها و عبور از جهان های موازی و کسب علوم و معارف زیباست . همیشه از پروردگار یگانه کمک و یاری بخواهید.

هدف از آموزش رویابینی،صرفا" جنبه اطلاع رسانی است. مثبت فکر کنید، در صورتیکه احساس می کنید آمادگی پذیرش علوم رویابینی را ندارید، فعلا" دست نگه دارید.

 به جنبه های مثبت قضیه فکر کنید. سوء استفاده از موقعیت بدست آمده را نکنید.

شما مسئول اعمال و رفتار خویش هستید.

 

ثبت خاطرات رویاها را انجام دهید و تجربیات خود را ثبت نماید. با گذشت زمان و کسب تجربه، زمان خودآگاهی در رویا فرا رسیده است پس:

کافیست نوع تلقین به خود را تغییر دهید .

مثلا" من امشب در رویایم آگاه و بیدار خواهم شد.

خود آگاهی در رویا اولین گام واقعی در رویابینی است.

حال که به این آگاهی و بیداری در خواب و رویا رسیده ام، چه باید بکنم؟

.....

 

ثبت خاطره شماره 1

 

شرح نخستین تجربه:

 

تصمیم گرفته بودم که وقایع و رویداد های خوابم را هر روز صبح و پس از بیداری از خواب در دفتر خاطرات رویاها ثبت کنم.

بارها و بارها به خود قول داده بودم ولی هر بار بنا به دلایلی از نوشتن و ثبت خاطراتم کوتاهی کردم.

ولی آن شب واقعا"  تصمیمم را گرفته بودم.

 

پلک هایم باز شد و خوشحال از اینکه در شب اول، خوابم را به وضوح دیده بودم،

نگاهی به دفتر خاطرات رویاها کردم و از اینکه می بایست به عهد و قولی که داده بودم، عمل نمایم.

از اینکه می بایست چراغ را روشن کنم و به ثبت خاطره ام  بپردازم کمی پریشان شدم. دوست داشتم به خوابم ادامه بدهم و ثبت وقایع را به صبح موکول کنم.

بالاخره خواست و اراده ام بر تنبلی پیشی گرفت.

 از اینکه قلم را بدست گرفته ام و وقایع را بر روی کاغذ  می آوردم، خوشحال بودم.

آنچه را که دیده بودم به رشته تحریر در آوردم. از بارش شدید باران و گرفتگی معابر و جاده ها . از سراسیمگی مردم  و ازدحام جمعیت در شهر.

پلک هایم را بستم و از اولین تجربه ام خوشحال بودم. ولی ناگهان احساس کردم که هنوز خوابم و آنچه را  در اولین تجربه ام ثبت کرده ام واقعیت ندارد. بله بار دیگر بیدار شدم . برای دومین بار بیدار شدم.

و دفترچه خاطراتم را دیدم که دست نخورده در گوشه ای قرار دارد.

 

برداشت من:

1- ذهن نیمه هوشیار یا ضمیر ناخودآگاه واسطه ای است بین دنیای فیزیکی و متافیزیکی و به خواست من و شما پاسخ می گوید. از آن به عنوان ابزاردر رویا بینی استفاده نمایید.

2- من دوبار از خواب بیدار شدم که بیانگر این واقعیت است که خواب و رویا مراحل چند گانه وطبقه بندی شده ای را دارند .

      

فرصت از دست رفته چه بود؟

 

قطعا" در مرحله اول که بیدار شدم می بایست نکته و کلید را پیدا می کردم.

نکته و کلید این بود :

 

من تلاشی برای بلند شدن از رختخواب و روشن کردن لامپ و برداشتن دفترچه یادداشت از خود انجام نداده بودم. در ذهنم این مهم را خواستم و شرایط ایجاد شده بود.

قلم و دفترچه در دستانم بود .

همانطور که دوستان متافیزیکی می دانند جهان های دیگر جهان تفکر و ذهن است.

کافی است به آنچه دوست داری فکر کنی، آنگاه ….

در واقع این مهم به خواست من اجرا شده بود ولی من در اولین تجربه ام درک نکردم.

اگر درک کرده بودم، دیگر نیازی به ثبت رویا و خوابم نبود، بلکه می بایست از خودآگاهی ام در رویا لذت می بردم و جهت حفظ آن از روشها و تکنیک های دیگر استفاده می کردم.

از طرف مهرزاد

+ نوشته شده توسط مهرزاد در 86/04/23 و ساعت 12:9 |

کرم شب تاب

روز قسمت بود

خدا هستی را قسمت می کرد

خدا گفت:

سهمتان را از هستی طلب کنید

زیرا خدا بسیار بخشنده است

چیزی از من بخواهید

هر چه که باشد، شما را خواهم داد

و هر که آمد چیزی خواست

یکی بالی برای پریدن

و دیگری پایی برای دویدن

یکی جثه ای بزرگ خواست

و آن یکی چشمانی تیز

یکی دریا را انتخاب کرد

و یکی آسمان را

در این میان کرم کوچکی جلو آمد

و به خدا گفت:

من چیز زیادی از این هستی نمی خواهم

نه چشمان تیز و نه جثه ای بزرگ

نه بالی و نه پایی

نه آسمان و نه دریا

تنها کمی از خودت،

تنها کمی از خودت را به من بده

و خدا کمی نور به او داد

نام او کرم شب تاب شد

خدا گفت:

آن که نوری با خود دارد، بزرگ است

حتا اگر به قدر ذره ای باشد

تو حالا همان خورشیدی که گاهی

زیر برگی کوچک پنهان می شوی،

و رو به دیگران گفت:

کاش می دانستید که

این کرم کوچک بهترین را خواست،

زیرا که از خدا جز خدا نباید خواست،

هزاران سال است که او می تابد

روی دامن هستی می تابد

و کسی نمی داند که این همان چراغی است که روزی خدا

آن را به کرم کوچک بخشیده است

 از طرف مهرزاد و مهدی

+ نوشته شده توسط مهرزاد در 86/04/10 و ساعت 12:44 |

 چطورمي توان محدوديتهاي ذهني تحميل شده را پذيرفت   

كک, فيل و دلفين مثالهاي خوبي هستند

 

ککها حيوانات کوچک جالبي هستند آنها گاز مي گيرند و خيلي خوب مي پرند آنها به نسبت

 

قدشان قهرمان پرش ارتفاع هستند. اگر يک کک را در ظرفي قرار دهيم از آن بيرون

 

مي پرد .پس از مدتي روي ظرف را سرپوش مي گذاريم تا ببينيم چه اتفاقي رخ مي دهد .

 

کک مي پرد و سرش به در ظرف مي خورد و با کمي سر درد پايين مي آيد .دوباره مي پرد

 

و همان اتفاق مي افتد .اين کار مدتي تکرار مي شود . سرانجام در ظرف را بر مي داريم

 

کک دوباره مي پرد ولي می تواند فقط تا همان ارتفاع سرپوش برداشته شده بپرد.

 

درست است که محدوديت فيزيکي رفع شده است ولي کک فکر مي کند اين محدوديت

 

همچنان ادامه دارد.

 

فيلها را مي توان با محدوديت ذهني کنترل کرد .

 

پاي فيلهاي سيرک را در مواقعي که نمايش نمي دهند مي بندند .

 

بچه فيلها را با طنابهاي بلند و فيلهاي بزرگ را با طنابهاي کوتاه به نظر مي آيد که بايد بر

 

عکس باشد زيرا فيلهاي پرقدرت به سادگي مي توانند ميخ طنابها را از زمين بيرون

 

بکشند ولي اين کاررا نمي کنند علت اين است که آنها دربچگي طنابهاي بلند را کشيده اند

 

و سعي کرده اند خود را خلاص کنند .سرانجام روزي تسليم شده دست ازاين کارکشيده اند.

 

از آن پس آنها تا انتهاي طناب مي روند و مي ايستند آنها اين محدوديت را پذيرفته اند.

 

دکترادن رايل يک فيلم آموزشي را درمورد محدوديتهاي تحميلي تهيه کرده است . نام اين

 

فيلم  " مي توانيد بر خود غلبه کنيد  " است در اين فيلم يک نوع دلفين در تانک بزرگي از

 

آب قرارمي گيرد نوعي ماهي که غذاي مورد علاقه دلفين است نيزدرتانک ريخته مي شود .

 

دلفين به سرعت ماهيها را مي خورد . دلفين که گرسنه مي شود تعدادي ماهي ديگر

 

داخل تانک قرار مي گيرند ولي اين بار در ظروف شيشه اي دلفين به سمت آنها مي آيد ولي

 

هر بار پس از برخورد با محافظ شيشه اي به عقب رانده مي شود پس از مدتي دلفين ازحمله

 

دست مي کشد و وجود ماهيها را نديده مي گيرد . محافظ شيشه اي برداشته مي شود و ماهيها

 

در داخل تانک به حرکت در مي آيند آيا مي دانيد چه اتفاقي مي افتد ؟ دلفين از گرسنگي

 

مي ميرد غذاي مورد علاقه او در اطرافش فراوان است ولي محدوديتي که دلفين پذيرفته است

 

او را ازگرسنگي مي کشد .

 

 

ما دلفين نيستيم فيل و کک هم نيستيم ولي مي توانيم از اين آزمايشات درس بگيريم زيرا ما

 

هم محدوديت هايي را مي پذيريم که واقعي نيستند. به ما مي گويند وما به خود مي گوييم:

 

نمي توان فلان کار را انجام داد و اين براي ما يک واقعيت مي شود محدوديت ذهني به

 

محدوديتي واقعي تبديل مي شود و به همان مستحکمي .

 

پس:

 

چه مقدارازآنچه ما واقعيت مي پنداريم واقعيت نيست بلکه پذيرش ماست؟