تبليغاتX
من شما

من شما

علوم متافیزیک و فراحسی ،ماورایی ، روحی ، Methaphysics

مطلب ارسالی شماره 26

قسمتی ار وصیت نامه ادوارد ادیش ، یکی از بزرگترین تاجران امریکایی در سن 76 سالگی ...

من ادوارد ادیش هستم که برای شما می نویسم ، یکی از بزرگترین تاجران امریکایی با سرمایه ای هنگفت و حساب بانکی که گاهی خودم هم در شمردن صفرهای مقابل ارقامش گیج می شوم ! دارای شم اقتصادی بسیار بالا که گویا همواره به وجودم وحی می شود چه چیز را معامله کنم تا بیشترین سود از آن من شود  ، البته تنها شانس و هوش نبود من تحصیلات دانشگاهی بالایی هم داشتم که شک ندارم سهم موثری در موفقیتهای من داشت .

یادم هست وقتی بیست ساله بودم خیال  می کردم اگر روزی به یک چهلم سرمایه فعلیم برسم خوشبخترین و موفقترین مرد دنیا خواهم بود و عجیب است که حالا با داشتن سرمایه ای چهل برابر بیشتر از آنچه فکر می کردم باز از این حس زندگی بخش در وجودم خبری نیست .

من در سن 22 سالگی برای اولین بار عاشق شدم . راستش آنوقتها من تنها یک دانشجوی ساده بودم که شغلی و در نتیجه حقوقی هم نداشتم . بعضی وقتها با تمام وجود هوس می کردم برای دختر موردعلاقه ام هدیه ای ارزشمند بگیرم تا عشقم را باور کند و کاش آن روزها کسی بود به من می گفت که راه ابراز عشق خرید کردن نیست که اگر بود محل ابراز عشق دلباخته ترین عاشق ها ،  فروشگاهها می شد !! 

کسی چیزی نگفت و من چون هرگز نتوانستم هدیه ای ارزشمند بگیرم هرگز هم نتوانستم علاقه ام را به آن دختر ابراز کنم و او هم برای همیشه ترکم کرد . روز رفتنش قسم خوردم دیگر تا روزی که ثروتی به دست نیاوردم هرگز به دنبال عشقی هم نباشم و بلند هم بر سر قلبم فریاد کشیدم : هیس ، از امروز دگر ساکت باش و عجیب که قلبم تا همین امروز هم ساکت مانده است ...

و زندگی جدید من آغاز شد

من با تمام جدیت شروع به اندوختن سرمایه کردم ، باید به خودم و تمام آدمها ثابت می کردم کسی هستم . شاید برای اثبات کسی بودن راههای دیگری هم بود که نمی دانم چرا آنوقتها به ذهن من نرسید ...

دیگر حساب روزها و شبها از دستم رفته بود . روزها می گذشت ، جوانیم دور میشد و به جایش ثروت قدم به قدم به من نزدیکتر می شد ، راستش من تنها در پی ثروت نبودم ، دلم می خواست از ورای ثروت به آغوش شهرت هم دست یابم و اینگونه شد ، آنچنان اسم و رسمی پیدا کرده بودم که تمام آدمهای دوروبرم را وادار به احترام می کرد و من چه خوش خیال بودم ، خیال می کردم آنها دارند به من احترام می گذارند اما دریغ که احترام آنها به چیز دیگری بود .

آن روزها آنقدر سرم شلوغ بود که اصلا وقت نمی کردم در گوشه ای از زنده ماندنم کمی زندگی هم بکنم ! به هر جا می رسیدم باز راضی نمی شدم بیشتر می خواستم ، به هر پله که می رسیدم  پله بالاتری هم بود و من بالاترش را می خواستم و اصلا فراموش کرده بودم اینجا که ایستادم همان بهشت آرزوهای دیروزم بود کمی در این بهشت بمانم ، لذتش را ببرم و بعد یله بعدی ، من فقظ شتاب رفتن داشتم حالا قرار بود کی و کجا به چه چیز برسم این را خودم هم نمی دانستم !

اوایل خیلی هم تنها نبودم ، آدمها ی زیادی بودند که دلشان می خواست به من نزدیکتر باشند ، خیلی هاشان برای آنچه که داشتم و یکی دو تا هم تنها برای خودم و افسوس و هزاران افسوس که من آن روزها آنقدر وقت نداشتم که این یکی دو نفر را از انبوه آدمهایی که احاطه ام کرده بودند پیدایشان کنم ، من هرگز پیدایشان نکردم و آنها هم برای همیشه گم شدند و درست ازروز گم شدن آنها تنهایی با تمام تلخیش بر سویم هجوم آورد . من روز به روز میان انبوه آدمها تنها و تنها تر میشدم و خنده دار و شاید گریه دارش اینجاست هیچ کس از تنهایی من خبر نداشت و شاید خیلیها هم زیر لب زمزمه می کردند : خدای من ، این دگر چه مرد خوشبختیست ! و کاش اینطور بود ...

و باز روزها گذشت ، آسایش دوش به دوش زندگیم راه می رفت و هرگز نفهمیدم آرامش این وسط کجا مانده بود ؟

ایام جوانی خیال می کردم ثروت غول چراغ جادوست که اگر بیاید تمام آرزوها را براورده می کند و من با هزاران جان کردن آوردمش اما نمی دانم چرا آرزوها ی مرا براورده نکرد ...

 کاش در تمام این سالها تنها چند روز، تنها چند صبح بهاری پابرهنه روی شنها ی ساحل راه می رفتم تا غلفلک نرم آن شنهای خیس روحم را دعوت به آرامش می کرد  .  

کاش وقتهایی که برف می آمد من هم گوله ای از برف می ساختم و یواشکی کسی را نشانه می گرفتم و بعد از ترس  پیدا کردنم تمام راه را بر روی برفها می دویدم .

کاش بعضی وقتها بی چتر زیر باران راه می رفتم ، سوت می زدم ، شعر می خواندم ،

کاش با احساساتم راحتر از اینها بودم ، وقتهایی که بغضم می گرفت یک دل سیر گریه می کردم و وقت شادیم قهقهه خنده هایم دنیا را می گرفت ...

کاش من هم می توانستم عشقم را در نگاهم بگنجانم و به زبان چشمهایم عشق را می گفتم ...

کاش چند روزی از عمرم را هم برای دل آدمها زندگی می کردم ، بیشتر گوش می کردم ، بهتر نگاهشان می کردم ...

شاید باورتان نشود ، من هنوز هم نمی دانم چگونه می شود ابراز عشق کرد ، حتی نمی دانم عشق چیست ، چه حسیست تنها می دانم عشق نعمت باشکوهی بود که اگر درون قلبم بود من بهتر از اینها زندگی می کردم ، بهتر از اینها می مردم .

من تنها می دانم عشق حس عجیبیست که آدمها را بزرگتر می کند . درست است که می گویند با عشق قلب سریعتر می زند ، رنگ آدم بی هوا می پرد ، حس از دست و پای آدم می رود  اما همانها می گویند عشق اعجاز زندگیست ، کاش من هم از این معجزه چیزی می فهمیدم  ...

کاش همین حالا یکی بیاید  تمام ثروت مرا بردارد و به جایش آرام حتی شده به دروغ ! درون گوشم زمزمه کند دوستم دارد ، کاش یکی بیاید و در این تنهایی پر از مرگ مرا از تنهایی و تنهایی را از من نجات دهد ، بیاید و به من بگوید که روزی مرا دوست داشته است ، بگوید بعد از مرگ همواره به خاطرش خواهم ماند ، بگوید وقتی تو نباشی چیزی از این زندگی ، چیزی از این دنیا ، از این روزها کم می شود .

راستی من کجای دنیا بودم ؟

آهای آدمها ، کسی مرا یادش هست ؟؟؟

اگر هست تو را به خدا یکی بیاید و در این دقایق پر از تنهایی به من بگوید که مرا دوست داشته است ...

 

+ نوشته شده در  89/01/22ساعت 17:54  توسط مهرزاد   | 

مطلب ارسالی شماره 25

هرگز تاثير رفتارهاي خود را دست كم نگيريد

يكي از روزهاي سال اول دبيرستان بود. من از مدرسه به خانه بر مي گشتم كه يكي از بچه هاي كلاس را ديدم. اسمش اسمیت بود و انگار همه‌ي كتابهايش را با خود به خانه مي برد.

با خودم گفتم: 'كي اين همه كتاب رو آخر هفته به خانه مي بره. حتما ً اين پسر خيلي بي حالي است!'

من براي آخر هفته ­ام برنامه‌ ريزي كرده بودم. (مسابقه‌ي فوتبال با بچه ها، مهماني خانه‌ي يكي از همكلاسي ها) بنابراين شانه هايم را بالا انداختم و به راهم ادامه دادم.‌

همينطور كه مي رفتم،‌ تعدادي از بچه ها رو ديدم كه به طرف او دويدند و او را به زمين انداختند. كتابهاش پخش شد و خودش هم روي خاكها افتاد.

عينكش افتاد و من ديدم چند متر اونطرفتر، ‌روي چمنها پرت شد. سرش را كه بالا آورد، در چشماش يه غم خيلي بزرگ ديدم. بي اختيار قلبم به طرفش كشيده شد و بطرفش دويدم. در حاليكه به دنبال عينكش مي گشت، ‌يه قطره درشت اشك در چشمهاش ديدم.

همينطور كه عينكش را به دستش مي‌دادم، گفتم: ' اين بچه ها يه مشت آشغالن!'

او به من نگاهي كرد و گفت: ' هي ، متشكرم!' و لبخند بزرگي صورتش را پوشاند. از آن لبخندهايي كه سرشار از سپاسگزاري قلبي بود.

من كمكش كردم كه بلند شود و ازش پرسيدم كجا زندگي مي كنه؟ معلوم شد كه او هم نزديك خانه‌ي ما زندگي مي كند. ازش پرسيدم پس چطور من تو را نديده بودم؟

او گفت كه قبلا به يك مدرسه‌ي خصوصي مي رفته و اين براي من خيلي جالب بود. پيش از اين با چنين كسي آشنا نشده بودم. ما تا خانه پياده قدم زديم و من بعضي از كتابهايش را برايش آوردم.

او واقعا پسر جالبي از آب درآمد. من ازش پرسيدم آيا دوست دارد با من و دوستانم فوتبال بازي كند؟ و او جواب مثبت داد.

ما تمام اخر هفته را با هم گذرانديم و هر چه بيشتر اسمیت را مي شناختم، بيشتر از او خوشم مي‌آمد. دوستانم هم چنين احساسي داشتند.

صبح دوشنبه رسيد و من دوباره اسمیت را با حجم انبوهي از كتابها ديدم. به او گفتم:' پسر تو واقعا بعد از مدت كوتاهي عضلات قوي پيدا مي كني،‌با اين همه كتابي كه با خودت اين طرف و آن طرف مي بري!' اسمیت خنديد و نصف كتابها را در دستان من گذاشت.

در چهار سال بعد، من و اسمیت بهترين دوستان هم بوديم. وقتي به سال آخر دبيرستان رسيديم، هر دو به فكر دانشكده افتاديم. اسمیت تصميم داشت به جورج تاون برود و من به دوك.

من مي دانستم كه هميشه دوستان خوبي باقي خواهيم ماند. مهم نيست كيلومترها فاصله بين ما باشد.

او تصميم داشت دكتر شود و من قصد داشتم به دنبال خريد و فروش لوازم فوتبال بروم.

اسمیت كسي بود كه قرار بود براي جشن فارغ التحصيلي صحبت كند. من خوشحال بودم كه مجبور نيستم در آن روز روبروي همه صحبت كنم.

من اسمیت را ديدم. او عالي به نظر مي رسيد و از جمله كساني به شمار مي آمد كه توانسته اند خود را در دوران دبيرستان پيدا كنند.

حتي عينك زدنش هم به او مي آمد. همه‌ي دخترها دوستش داشتند. پسر، گاهي من بهش حسودي مي كردم!

امروز يكي از اون روزها بود... من ميديم كه براي سخنراني اش كمي عصبي است. بنابراين دست محكمي به پشتش زدم و گفتم: ' هي مرد بزرگ! تو عالي خواهي بود!'

او با يكي از اون نگاه هايش به من نگاه كرد( همون نگاه سپاسگزار واقعي) و لبخند زد: ' مرسي'.

گلويش را صاف كرد و صحبتش را اينطوري شروع كرد: ' فارغ التحصيلي زمان سپاس از كساني است كه به شما كمك كرده اند اين سالهاي سخت را بگذرانيد. والدين شما، معلمانتان، خواهر برادرهايتان شايد يك مربي ورزش... اما مهمتر از همه، دوستانتان...

من اينجا هستم تا به همه ي شما بگويم دوست كسي بودن، بهترين هديه اي است كه شما مي توانيد به كسي بدهيد. من مي خواهم براي شما داستاني را تعريف كنم.'

من به دوستم با ناباوري نگاه مي كردم، در حاليكه او داستان اولين روز آشناييمان را تعريف مي كرد. به آرامي گفت كه در آن تعطيلات آخر هفته قصد داشته خودش را بكشد. او گفت كه چگونه كمد مدرسه اش را خالي كرده تا مادرش بعدا ً وسايل او را به خانه نياورد.

اسمیت نگاه سختي به من كرد و لبخند كوچكي بر لبانش ظاهر شد.

او ادامه داد: 'خوشبختانه، من نجات پيدا كردم. دوستم مرا از انجام اين كار غير قابل بحث، باز داشت.'

من به همهمه‌ اي كه در بين جمعيت پراكنده شد گوش مي دادم، در حاليكه اين پسر خوش قيافه و مشهور مدرسه به ما درباره‌ي سست ترين لحظه هاي زندگيش توضيح مي داد.

پدر و مادرش را ديدم كه به من نگاه مي كردند و لبخند مي زدند. همان لبخند پر از سپاس.

من تا آن لحظه عمق اين لبخند را درك نكرده بودم.

هرگز تاثير رفتارهاي خود را دست كم نگيريد. با يك رفتار كوچك، شما مي توانيد زندگي يك نفر را دگرگون نماييد: براي بهتر شدن يا بدتر شدن.

خداوند ما را در مسير زندگي يكديگر قرار مي دهد تا به شكلهاي گوناگون بر هم اثر بگذاريم.

دنبال خدا، در وجود ديگران بگرديم.

 دوستان،‌ فرشته هايي هستند كه شما را بر روي پاهايتان بلند ميكنند، زماني كه بالهاي شما به سختي به ياد مي‌آورند چگونه پرواز كنند.'

هيچ آغاز و پاياني وجود ندارد...

ديروز،‌ به تاريخ پيوسته،

فردا ، رازي است ناگشوده

 

+ نوشته شده در  89/01/22ساعت 17:48  توسط مهرزاد   | 

مطلب ارسالی شماره 24

چشم ها را باید شست ...جور دیگر باید دید...

در یک سحرگاه سرد ماه ژانویه، مردی وارد ایستگاه متروی واشینگتن دی سی شد و شروع به نواختن ویلون کرد.
این مرد در عرض ۴۵ دقیقه، شش قطعه ازبهترین قطعات باخ را نواخت. از آنجا که شلوغ ترین ساعات صبح بود، هزاران نفر برای رفتن به سر کارهای‌شان به سمت مترو هجوم آورده بودند.

سه دقیقه گذشته بود که مرد میانسالی متوجه نوازنده شد. از سرعت قدم‌هایش کاست و چند ثانیه‌ای توقف کرد، بعد با عجله به سمت مقصد خود براه افتاد.

یک دقیقه بعد، ویلون‌زن اولین انعام خود را دریافت کرد. خانمی بی‌آنکه توقف کند یک اسکناس یک دلاری به درون کاسه‌اش انداخت و با عجله براه خود ادامه داد.

چند دقیقه بعد، مردی در حالیکه گوش به موسیقی سپرده بود، به دیوار پشت‌ سر تکیه داد، ولی ناگهان نگاهی به ساعت خود انداخت وبا عجله از صحنه دور شد،

کسی که بیش از همه به ویلون زن توجه نشان داد، کودک سه ساله‌ای بود که مادرش با عجله و کشان کشان بهمراه می ‌برد. کودک یک لحظه ایستاد و به تماشای ویلون‌زن پرداخت، مادر محکم تر کشید وکودک در حالیکه همچنان نگاهش به ویلون‌زن بود، بهمراه مادر براه افتاد، این صحنه، توسط چندین کودک دیگرنیز به همان ترتیب تکرار شد، و والدین‌شان بلا استثنا برای بردن‌شان به زور متوسل شدند.

در طول مدت ۴۵ دقیقه‌ای که ویلون‌زن می نواخت، تنها شش نفر، اندکی توقف کردند. بیست نفر انعام دادند، بی‌آنکه مکثی کرده باشند، و سی و دو دلار عاید ویلون‌زن شد. وقتیکه ویلون‌زن از نواختن دست کشید و سکوت بر همه جا حاکم شد، نه کسی متوجه شد. نه کسی تشویق کرد، ونه کسی او را شناخت.

هیچکس نمی‌دانست که این ویلون‌زن همان ( جاشوا بل ) یکی از بهترین موسیقیدانان جهان است، و نوازنده‌ی یکی از پیچیده‌ترین فطعات نوشته شده برای ویلون به ارزش سه ونیم میلیون دلار، می‌باشد.

جاشوا بل، دو روز قبل از نواختن در سالن مترو، در یکی از تاتر های شهر بوستون، برنامه‌ای اجرا کرده بود که تمام بلیط هایش پیش‌فروش شده بود، وقیمت متوسط هر بلیط یکصد دلار بود.

این یک داستان حقیقی است،نواختن جاشوا بل در ایستگاه مترو توسط واشینگتن‌پست ترتیب داده شده بود، وبخشی از تحقیقات اجتماعی برای سنجش توان شناسایی، سلیقه و الوویت ‌های مردم بود.

نتیجه: آیا ما در شرایط معمولی و ساعات نا‌مناسب، قادر به مشاهده ودرک زیبایی هستیم؟ لحظه‌ای برای قدر‌دانی از آن توقف می‌کنیم؟ آیا نبوغ وشگرد ها را در یک شرایط غیر منتظره می‌توانیم شناسایی کنیم؟

یکی از نتایج ممکن این آزمایش میتواند این باشد،
اگر ما لحظه‌ای فارغ نیستیم که توقف کنیم و به یکی از بهترین موسیقیدانان جهان که در حال نواختن یکی از بهترین قطعات نوشته شده برای ویلون، است، گوش فرا دهیم ،چه چیز های دیگری را داریم از دست میدهیم؟

+ نوشته شده در  88/04/12ساعت 22:51  توسط مهرزاد   | 

مطلب ارسالی شماره 23

پشیمانی

مادر من فقط یك چشم داشت . من از اون متنفر بودم ... اون همیشه مایه خجالت من بود اون برای امرار معاش برای معلم ها و بچه مدرسه ای ها غذا می پخت یکروز اومده بود دم در مدرسه كه به من سلام كنه و منو با خود به خونه ببره  خیلی خجالت كشیدم . آخه اون چطور تونست این كار رو بامن بكنه ؟

به روی خودم نیاوردم ، فقط با تنفر بهش یه نگاه كردم و او  از اونجا دور شد. روز بعد یكی از همكلاسی ها منو مسخره كرد و گفت  هووو .. مامان تو فقط یك چشم داره

فقط دلم میخواست یك جوری خودم رو گم و گور كنم .  كاش زمین دهن وا میكرد و منو ..كاش مادرم  یه جوری گم و گور میشد...

روز بعد بهش گفتم اگه واقعا میخوای منو شاد و خوشحال كنی چرا نمی میری ؟

اون هیچ جوابی نداد....

حتی یك لحظه هم راجع به حرفی كه زدم فكر نكردم ، چون خیلی عصبانی بودم .احساسات اون برای من هیچ اهمیتی نداشت

دلم میخواست از اون خونه برم و دیگه هیچ كاری با اون نداشته باشم

سخت درس خوندم و موفق شدم برای ادامه تحصیل به سنگاپور برم

اونجا ازدواج كردم ، واسه خودم خونه خریدم ، زن و بچه و زندگی...

 از زندگی ، بچه ها و آسایشی كه داشتم خوشحال بودم تا اینكه یه روز مادرم اومد به دیدن من،اون سالها منو ندیده بود و همینطور نوه ها شو

وقتی ایستاده بود دم در  بچه ها به اون خندیدند و من سرش داد كشیدم كه چرا خودش رو دعوت كرده كه بیاد اینجا  ، اونم  بی خبر ....

سرش داد زدم  ": چطور جرات كردی بیای به خونه من و بجه ها رو بترسونی؟!"  گم شو از اینجا! همین حالا ...

اون به آرامی جواب داد : " اوه   خیلی معذرت میخوام مثل اینكه آدرس رو عوضی اومدم " و بعد فورا رفت واز نظر  ناپدید شد ... 

یك روز یك دعوت نامه اومد در خونه من درسنگاپور برای شركت درجشن تجدید دیدار دانش آموزان مدرسه، ولی من به همسرم به دروغ گفتم كه به یك سفر كاری میرم .

بعد از مراسم ، رفتم به اون كلبه قدیمی خودمون ؛ البته فقط از روی كنجكاوی .

همسایه ها گفتن كه اون مرده ولی من حتا یك قطره اشك هم نریختم. اونا یك نامه به من دادند كه اون ازشون خواسته بود ...

 ای عزیزترین پسر من ، من همیشه به فكر تو بوده ام ، منو ببخش كه به خونه ات تو سنگاپور   اومدم و بچه ها تو ترسوندم ،  خیلی خوشحال شدم وقتی شنیدم داری میآی اینجا،  ولی من ممكنه كه نتونم از جام بلند شم كه بیام تورو ببینم.

وقتی داشتی بزرگ می شدی از اینكه دائم باعث خجالت تو شدم خیلی متاسف می شدم.متاسفم ،آخه میدونی ... وقتی تو خیلی كوچیك بودی تو یه تصادف یك چشمت رو از دست دادی،به عنوان یك مادر نمی تونستم تحمل كنم و ببینم كه تو داری بزرگ میشی با یک چشم، بنابراین چشم خودم رو دادم به تو، برای من افتخار بود كه پسرم میتونست با اون چشم  به جای من دنیای جدید رو بطور كامل ببینه.

با همه عشق و علاقه من به تو

+ نوشته شده در  88/04/12ساعت 22:27  توسط مهرزاد   | 

مطلب ارسالی شماره 22

راه های روانشناسی برای میلیونر شدن

می دانید شما با میلیونر شدن فاصله زیادی ندارید. فقط کافی است از تجربیات دیگران استفاده کنید:

  • رویاهای بزرگ در سر بپرورانید.رویاهای بزرگ می توانند روح انسان ها را به حرکت در آورند.
  • حس هدفمندی را در خود پرورش دهید. کسی هدفی روشن داشته باشد، حتادر ناهموارترین راه ها به جلو می رود.شخص بدون هدف در هموارترین راه ها هم پیشرفتی نخواهد داشت.
  • خود را دارای شغل آزاد بدانید. من بر روان و سرشت خود مسلط هستم.
  • کاری را که واقعا" دوست دارید انجام دهید.وقتی کاری را انجام بدهید که واقعا" آن را دوست دارید، کار شما تفریح شما خواهد بود.
  • در کار خود همیشه بهترین باشید.
  • خود را وقف یادگیری مادام العمر کنید. یادگیری مستمر شرط لازم برای کسب موفقیت در هر زمینه ای است.
  • پس انداز و سرمایه گذاری کنید.
  • همه جزئیات مربوط به کارتان را یاد بگیرید.
  • با خود و دیگران صادق باشید.
  • بالاترین اولویت هایتان را تعیین و سپس با تمام قوا روی آن ها تمرکز کنید.
  • برای جهش از قله ای به قله ای دیگر آماده باشید.
  • خلاقیت و استعداد ذاتی خود راشکوفا کنید.قدرت تصور از واقعیات برتر است.
  • با افراد درست در ارتباط باشید. طی پنج سال آینده شما تغییری نخواهید کرد مگر به دلیل ملاقات با افراد خاص و کتابهایی که مطالعه می کنید.
  • به بهترین نحو مراقب سلامتی خود باشید. رمز خوشبختی، داشتن ذهنی سالم در بدنی سالم است.
  •  قاطع و عمل گرا باشید. به جنگ دریای مشکلات بروید و شجاعانه به آنها پایان دهید.
  • هرگز شکست را یک انتخاب ندانید زیرا چیزی برای ترساندن وجود ندارد جزء خود ترس. 
+ نوشته شده در  87/12/08ساعت 12:33  توسط مهرزاد   | 

مطلب ارسالی شماره 21

سیزده خط برای زندگی

 

گابریل گارسیا مارکز

 

1) دوستت دارم، نه به خاطر شخصیت تو، بلکه به خاطر شخصیتی که من در هنگام با

    تو بودن پیدا می کنم.

 2) هیچکس لیاقت اشکهای تو را ندارد و کسی که چنین ارزشی دارد باعث اشک

    ریختن تو نمی شود.

 3) اگر کسی تو را آنطور که می خواهی دوست ندارد، به این معنا نیست که تو را با

    تمام وجودش دوست ندارد.

 4) دوست واقعی کسی است که دستهای تو را بگیرد ولی قلب تو را لمس کند.

 5) بدترین شکل دلتنگی برای کسی آن است که در کنار او باشی و بدانی که هرگز

     به او نخواهی رسید.

 6) هرگز لبخند را ترک نکن، حتا وقتی ناراحتی، چون هرکس امکان دارد عاشق

     لبخند تو شود.

 7) تو ممکن است در تمام دنیا فقط یک نفر باشی، ولی برای بعضی افراد تمام دنیا

     هستی.

 8) هرگز وقتت را با کسی که حاضر نیست وقتش را با تو بگذراند، نگذران.

 9) شاید خدا خواسته است که ابتدا بسیاری افراد نامناسب را بشناسی و  سپس

    شخص مناسب را، به این ترتیب وقتی او را یافتی بهتر می توانی شکر گزار

    باشی.

 10) به چیزی که گذشت غم مخور، به آنچه پس از آن آمد لبخند بزن.

 11) همیشه افرادی هستند که تو را می آزارند، با این حال همواره به دیگران اعتماد

      کن و فقط مواظب باشی که به کسی که تو را آزرده، دوباره اعتماد نکنی.

 12) خود را به فرد بهتری تبدیل کن و مطمئن باش که خود را می شناسی قبل از

      آنکه شخص دیگری را بشناسی و انتظار داشته باشی او تو را بشناسد.

 13) زیاده از حد خود را تحت فشار نگذار، بهترین چیزها در زمانی اتفاق می افتد که

      انتظارش را نداری.

+ نوشته شده در  87/10/01ساعت 16:22  توسط مهرزاد   | 

مطلب ارسالی شماره 20

قانون جذب و ...


بسیاری از سخنرانان موفق به خصوص در حوزه قانون جذب نظیر ایسترهیکس نظریه جالبی دارند. آنها میگویند اگر انسان بتواند فقط 18 ثانیه روی چیزی که واقعا میخواهد تمرکز کند یک زنگ بزرگ در کاینات به صدا در می آید که توجه کل هستی را به سمت این شخص جلب میکند.

 اگر این 18 ثانیه بتواند تا 68 ثانیه ادامه یابد دیگر کار تمام است و کل هستی به تکاپو می افتد تا برای فکر متمرکز شده یک راه حل پیدا کند. اگر آرزوست برآورده اش کند و اگر سوال است برایش جوابی بیابد.

در نگاه اول شاید این عدد 68 ثانیه خیلی کم و ناچیز به نظر برسد. 68 ثانیه یعنی فقط یک دقیقه و هشت ثانیه و بسیاری از افراد میگویند که تمرکز به مدت 68 ثانیه هیچ کاری ندارد؟!

خوب آیا شما هم همین طور فکر میکنید؟ بسیار عالی است! امتحان کنید. خواهید دید که هنوز 18 ثانیه اول رد نشده فکرتان منحرف میشود. ایده ای جدید بلافاصله از اعماق افکارتان ظاهر میشود و نجواگر درونی تان به سخن در می آْید که جدی نگیر و دست از این بازی ها بردار و به مسایل مهم تر زندگی بپرداز و ...

ما عادت کرده ایم و در حقیقت عادت داده شده ایم که بدون فکر و بر اساس عادت زندگی کنیم. ما صبح از خواب بر می خیزیم بدون این که فقط 68 ثانیه برای کارهای روزانه وقت بگذاریم شروع می کنیم به خوردن صبحانه و سر کار رفتن.

بدون اینکه 68 ثانیه مستمر ناقابل برای ارزیابی کارهایمان وقت بگذاریم اسب سرکش ذهن را به این سو و آن سو می تازانیم تا ظهر شود و ناهاری بخوریم و استراحتی و بعد دوباره کار و سپس شب و دور هم جمع شدن و تلویزیون دیدن و بعد خوابیدن.

هر ساعت 60 دقیقه است و شبانه روز شامل 24 تا 60 دقیقه یعنی هزار و چهارصد و چهل دقیقه است اما ما خیلی مواقع در این 1440 دقیقه شبانه روزمان نمی توانیم 68 ثانیه روی یک موضوع خاص فکرمان را متمرکز کنیم!!

 به راستی این فکر پر جست و خیز که نمیتواند 68 ثانیه آرام بگیرد به چه دردی می خورد؟! فکر پریشان و ناآرام چیزی جز بی قراری و آشفتگی به همراه ندارد. پیر و جوان و زن و مرد هم نمی شناسد. فکری که نتواند آرام گیرد و چند لحظه ای روی موضوعی که صاحب فکر صلاح می داند متمرکز شود، مطمئنا به هنگام نیاز و بحران که تمرکز بیشتر لازم است، کارآیی ندارد و فلج می شود. باید همین الان هر کاری که داریم زمین بگذاریم و به سراغ ذهن ناآرام خود برویم و 68 ثانیه آن را مهار کنیم. 68 ثانیه به شرایطی که الان در آن قرار داریم بیندیشیم. 68 ثانیه بعد به این که واقعا در زندگی چه می خواهیم فکر کنیم. 68 ثانیه بعد به خوشبختی های خودمان بیندیشیم و 68 ثانیه دیگر به این فکر کنیم که چقدر آرام می شویم وقتی روی مسائل زندگی خودمان با آرامش فکر می کنیم.

کاینات بیرون از بدن ما گوش به فرمان ماست تا هر چه را می خواهیم به او ابلاغ کنیم. اما به یک شرط و آن این است که موقع دستور دادن این طرف و آن طرف نپریم. 68 ثانیه یک جا بایستیم و صریح و شفاف بگوییم چه می خواهیم. آن وقت می توانیم کناری بنشینیم و معجزه عدد 68 را در زندگی خود ببینیم!

ناشناس 

+ نوشته شده در  87/09/18ساعت 11:57  توسط مهرزاد   | 

مطلب ارسالی شماره 19

مرد آرایشگر و انکار خدا

روزي مردي به آرايشگاه رفت. همانطور كه مرد آرايشگر مشغول كوتاه كردن موي او بود صحبتشان گل كرد. مرد آرايشگر گفت: (( من فكر مي كنم خدا وجود ندارد چون اگر وجود داشت اين همه ظلم و ستم واين همه انسان بي دين و ستمگر در دنيا وجود نداشت. نه! خدا وجود ندارد. اگر بود مردم اين چنين نبودند. ))

مرد فقط به صحبتهاي مرد آرايشگر گوش كرد و هيچ نگفت بعد از تمام شدن كارش پول را به او داد و آنجا را ترك كرد. هنوز ساعتي از خروج مرد نگذشته بود كه مرد دو مرتبه برگشت. در را باز كرد و داخل شد و از همان جا گفت : (( سلام! من فكر مي كنم در اين حوالي اصلاً هيچ آرايشگري وجود ندارد. )) مرد آرايشگر كه خيلي تعجب كرده بود گفت : (( رفيق من همين يك ساعت پيش موها و صورتت را اصلاح كردم .چطور حرف تو ممكن است .)) مرد مشتري گفت : (( نه! نه! هيچ آرايشگري اينجا نيست در راه كه ميرفتم مردي را ديدم با موها و ريشهاي بلند و نامرتب. اگر در اين حوالي آرايشگري بود آن مرد اين چنين نبود .)) آرايشگر جواب داد: (( من اينجا هستم. همين جا! خوب چه كنم؟! مردم خودشان بايد پيش من بيايند .))

مرد مشتري گفت : (( رفيق حرف خوبي زدي. پس خدا هم هست. اين ما انسانها هستيم كه به او و وجودش بي توجهيم و او را از ياد مي بريم. ما خود بايد او را بخوانيم و به سويش برويم.))

مرد آرايشگر فقط داشت فكر مي كرد و ديگر چيزي براي گفتن نداشت.

ناشناس 

+ نوشته شده در  87/07/20ساعت 10:54  توسط مهرزاد   | 

مطلب ارسالی 18

چهار چيز که نمي‌توان آن‌ها را بازگرداند 

زن جوانی در سالن فرودگاه منتظر پروازش بود . چون هنوز چند ساعت به پروازش باقي مانده بود، تصميم گرفت براي گذراندن وقت کتابي خريداري کند. او يک بسته بيسکوئيت نيز خريد و برروي يک صندلي نشست و در آرامش شروع به خواندن کتاب کرد...

مردي در کنارش نشسته بود و داشت روزنامه مي‌خواند.

وقتي که او نخستين بيسکوئيت را به دهان گذاشت، متوجه شد که مرد هم يک بيسکوئيت برداشت و خورد. او خيلي عصباني شد ولي چيزي نگفت.

پيش خود فکر کرد: «بهتر است ناراحت نشوم. شايد اشتباه کرده باشد.»

ولي اين ماجرا تکرار شد. هر بار که او يک بيسکوئيت برمي‌داشت ، آن مرد هم همين کار را مي‌کرد. اين کار او را حسابي عصباني کرده بود ولي نمي‌خواست واکنش نشان دهد.

وقتي که تنها يک بيسکوئيت باقي مانده بود، پيش خود فکر کرد: «حالا ببينم اين مرد بي‌ادب چکار خواهد کرد؟»

مرد آخرين بيسکوئيت را نصف کرد و نصفش را خورد.

اين ديگه خيلي پرروئي مي‌خواست!

او حسابي عصباني شده بود.

در اين هنگام بلندگوي فرودگاه اعلام کرد که زمان سوار شدن به هواپيماست. آن زن کتابش را بست، چيزهايش را جمع و جور کرد و با نگاه تندي که به مرد انداخت از آنجا دور شد و به سمت دروازه  اعلام شده رفت. وقتي داخل هواپيما روي صندلي‌اش نشست، دستش را داخل ساکش کرد تا عينکش را داخل ساک قرار دهد و ناگهان با کمال تعجب ديد که جعبه  بيسکوئيتش آنجاست، باز نشده و دست نخورده!

خيلي شرمنده شد!! از خودش بدش آمد ... يادش رفته بود که بيسکوئيتي که خريده بود را داخل ساکش گذاشته بود.

 

آن مرد بيسکوئيت‌هايش را با او تقسيم کرده بود، بدون آن که عصباني و برآشفته شده باشد...

 

در صورتي که خودش آن موقع که فکر مي‌کرد آن مرد دارد از سکوئيت‌هايش مي‌خورد خيلي عصباني شده بود. و متاسفانه ديگر زماني براي توضيح رفتارش و يا معذرت‌خواهي نبود...


 

چهار چيز است که نمي‌توان آن‌ها را بازگرداند :

1.    سنگ ... پس از رها کردن!

2.    حرف ... پس از گفتن!

3.    موقعيت... پس از پايان يافتن!

4.    و زمان ... پس از گذشتن!

ناشناس

+ نوشته شده در  87/07/20ساعت 10:50  توسط مهرزاد   | 

مطلب ارسالی 17

قلبهای شکسته...

یک سنگ کافیست برای شکستن شیشه

یک جمله کافیست برای شکستن قلب

یه ثانیه کافیست برای عاشق شدن

و یک دوست کافیست برای تمام زندگی

.......................................................................

زندگی به من آموخت چگونه گریه کنم

ولی گریه به من نیاموخت چگونه زندگی کنم

تو به من آموختی که چگونه دوستت بدارم،ولی به من نیاموختی که چگونه فراموشت کنم

..............................................................................................................

یک تمنا...

بگو که گل نفرسته کسی به خانه من

که عطر یاد تو پر کرده آشیانه من

تو چلچراغ سعادت فروز بخت منی

به جای ماه، تو پرتو فشان به خانه من

عزیزم به شوق روی تو من زنده ام

خدا داند...

برای زیستن اینک تویی بهانه من

ناشناس

+ نوشته شده در  87/05/21ساعت 10:44  توسط مهرزاد   | 

مطلب ارسالی 16

مهربانم...

مهربانم بگذار بی هیچ غروری بگویم:

من به درختانی که هر بعد از ظهر ساعتی مانده به غروب خورشید از کنارشان می گذری حسودی ام می شود

من به هوا که همیشه به درون تو سفر می کند و گرم و پر شور باز می گردد حسودی ام می شود

من به سنگریزه هایی که هر روز برآنها قدم می گذاری و دیوارهایی که هر روز از کنارشان می گذری حسودی ام می شود

حتا اگر همه دفترها مال من باشند و همه درختان بخاطر من مداد بشوند،باز هم نمی توانم گوشه ای از نگاهت را معنا کنم

ناشناس

+ نوشته شده در  87/05/21ساعت 10:34  توسط مهرزاد   | 

مطلب ارسالی 15

گذر عشق

روی زیبا...

تقصیر دلم چیست اگر روی تو زیباست

حاجت به بیان نیست که از روی تو پیداست

من تشنه یک لحظه تماشای تو هستم

افسوس که یک لحظه تماشای تو رویاست

در خانه احساس اگر زمزمه ای است

آن زمزمه از توست که در جان دل ماست

من قایق آواره دریای تو هستم

خوب است بدانی که دلم عاشق دریاست

در حسرت دیدار تو می سوزم ...

اما این دست خودم نیست

به حق روی تو زیباست

برای اونیکه خودش می دونه زیباست

ناشناس

+ نوشته شده در  87/05/21ساعت 10:24  توسط مهرزاد   | 

مطلب ارسالی 14

شاد و خوشبخت زندگی کنیم

قسمت پنجم

اگر فرصت داشتم....که کودکم را دوباره بزرگ کنم .... 

  • به جای آنکه انگشت اشاره ام را به سمت او بگیرم٬ در کنارش انگشت هایم را در رنگ فرو می بردم و نقاشی می کردم٬
  • به جای غلط گیری٬ به فکر ارتباط بیشتری می بودم٬
  • بیشتر از اینکه به ساعتم نگاه کنم٬ به او نگاه می کردم٬
  • سعی می کردم در باره اش کمتر بدانم٬ اما بیشتر به او توجه کنم٬
  • به جای اصول راه رفتن٬ اصول پرواز کردن و دویدن را با او تمرین می کردم٬
  • از جدی بازی کردن دست بر می داشتم و بازی را جدی می گرفتم٬
  • در مزارع بیشتری می دویدم و به ستارگان بیشتر خیره می شدم٬
  • بیشتر در آغوشش می گرفتم و کمتر او را به زور می کشیدم٬
  • کمتر سخت می گرفتم و بیشتر تائیدش می کردم٬
  • اول احترام به خود را در او می ساختم و بعد خانه و کاشانه اش را و بیشتر از آنچه که عشق به قدرت را یادش بدهم٬ قدرت عشق را یادش می دادم.
+ نوشته شده در  87/02/25ساعت 15:18  توسط مهرزاد   | 

مطلب شماره 13

شاد و خوشبخت زندگی کنیم

 من خدا را شاکرم٬ چون......

         قسمت چهارم

  •  از این که می توانم راه بروم٬ انسانهایی وجود دارند که هرگز نتوانسته اند اولین گام را بردارند.
  • از این که می توانم زیباییهای اطرافم را ببینم٬ انسانهایی وجود دارند که همیشه دنیا برایشان تاریک است.
  • از این که می توانم به نوای دل انگیز موسیقی گوش دهم٬ انسان هایی هستند که تمام زندگیشان در سکوت می گذرد.
  • که قلبی رئوف دارم٬ انسانهایی هستند که به خاطر قلب همچون سنگشان توانایی متاثر شدن را ندارند.
  • از اینکه می توانم آزادانه حرکت کنم و عقاید و باورهایم را بیان کنم٬ انسان هایی هستند که همواره با ترس زندگی می کنند.
  • از این که می توانم کار کنم٬ انسان هایی هستند که حتا برای اساسی ترین احتیاجات خود به دیگران وابسته اند .
  • از این که می توانم صبح ها از خواب بیدار شوم و در هوای تازه نفسی عمیق بکشم٬ انسان هایی هستند که هرگز این حالت برایشان میسر نیست.

        شاد و خوشبخت زندگی کنیم 

+ نوشته شده در  87/02/13ساعت 20:46  توسط مهرزاد   | 

مطلب ارسالی شماره 12

شاد و خوشبخت زندگی کنیم

قسمت سوم:

مادر مهربان

 

ساعت 3 شب بود كه صداي تلفن , پسري را از خواب بيدار كرد. پشت خط مادرش بود .پسر با عصبانيت گفت: چرا اين وقت شب مرا از خواب بيدار كردي؟

مادر گفت:25 سال قبل در همين موقع شب تو مرا از خواب بيدار كردي؟ فقط خواستم بگويم تولدت مبارك. پسر از اينكه دل مادرش را شكسته بود تا صبح خوابش نبرد , صبح سراغ مادرش رفت . وقتي داخل خانه شد مادرش را پشت ميز تلفن با شمع نيمه سوخته يافت... ولي مادر ديگر در اين دنيا نبود .

 

اشتباه فرشتگان

 

درويشي به اشتباه فرشتگان به جهنم فرستاده ميشود .

پس از اندك زماني داد شيطان در مي آيد و رو به فرشتگان مي كند و مي گويد : جاسوس مي فرستيد به جهنم!؟

از روزي كه اين ادم به جهنم آمده مداوم در جهنم در گفتگو و بحث است و جهنميان را هدايت مي كند و...

حال سخن درويشي كه به جهنم رفته بود اين چنين است: با چنان عشقي زندگي كن كه حتي بنا به تصادف اگر به جهنم افتادي خود شيطان تو را به بهشت باز گرداند.

 

یکی از بستگان خدا

 

شب کریسمس بود و هوا، سرد و برفی.

پسرک، در حالی‌که پاهای برهنه‌اش را روی برف جابه‌جا می‌کرد تا شاید سرمای برف‌های کف پیاده‌رو کم‌تر آزارش بدهد، صورتش را چسبانده بود به شیشه  سرد فروشگاه و به داخل نگاه می‌کرد.

در نگاهش چیزی موج می‌زد، انگاری که با نگاهش ، نداشته‌هاش رو از خدا طلب می‌کرد، انگاری با چشم‌هاش آرزو می‌کرد.

خانمی که قصد ورود به فروشگاه را داشت، کمی مکث کرد و نگاهی به پسرک که محو تماشا بود انداخت و بعد رفت داخل فروشگاه. چند دقیقه بعد، در حالی‌که یک جفت کفش در دستانش بود بیرون آمد.
- آهای، آقا پسر!
پسرک برگشت و به سمت خانم رفت. چشمانش برق می‌زد وقتی آن خانم، کفش‌ها را به ‌او داد.پسرک  با چشم‌های خوشحالش و با صدای لرزان پرسید:
- شما خدا هستید؟
- نه پسرم، من تنها یکی از بندگان خدا هستم!
- آها، می‌دانستم که با خدا نسبتی دارید!

 

 خوشبخت ترين فرد كسي است كه بيش از همه

 

سعي كند ديگران را خوشبخت سازد..

 

 

ادامه دارد...

 

  

+ نوشته شده در  86/09/27ساعت 11:57  توسط مهرزاد   | 

مطلب ارسالی شماره 11

شاد و خوشبخت زندگی کنیم

قسمت دوم:

زندگي مثل چاي است

 

گروهى از فارغ التحصيلان قديمى يك دانشگاه كه همگى در حرفه خود آ دم هاى موفقى شده بودند، با همديگر به ملاقات يكى از استادان قديمى خود رفتند. پس از خوش و بش اوليه، هر كدام از آنها در مورد كار خود توضيح مختصري داد و همگى ازاسترس زياد در كار و زندگى شكايت مي كردند. استاد به آشپزخانه رفت و با يك كترى بزرگ چاى و انواع و اقسام فنجا ن هاى جوراجور، از پلاستيكى و بلور و كريستال گرفته تا سفالى و چينى و كاغذى (يكبار مصرف ) بازگشت و مهمانانش را به چاى دعوت كرد و از آنها خواست كه خودشان زحمت چاى ريختن براى خودشان را بكشند، پس از آن كه تمام دانشجويان قديمى استاد براى خودشان چاى ريختند و صحبت ها از سر گرفته شد، استاد گفت اگر »توجه كرده باشيد، تمام فنجا ن هاى قشنگ و گران قيمت برداشته شده و فنجان هاى دم دستى و ارزان قيمت، داخل سينى برجاى مانده اند. شما هر كدام بهترين چيزها را براى خودتان مي خواهيد و اين از نظر شما امرى كاملاً طبيعى است، اما منشاء مشكلات و استرس هاى شما هم همين است. مطمئن باشيد كه فنجان به خودى خود تاثيرى بر كيفيت چاى ندارد . بلكه برعكس، در بعضى موارد يك فنجان گران قيمت و لوكس ممكن است كيفيت چايى كه در آن است را از ديد ما پنهان كند. چيزى كه همه شما واقعاً مى خواستيد يك چاى خوش عطر و خوش طعم بود، نه فنجا ن . اما شما ناخودآگاه به سراغ بهترين فنجان ها رفتيد و سپس به فنجان هاى يكديگر نگاه مى كرديد. زندگى هم مثل همين چاى است . كار، خانه، ماشين، پول، موقعيت اجتماعى و .... در حكم فنجا ن ها هستند . مورد مصرف آنها، نگهدارى و دربرگرفتن زندگى است . نوع فنجاني كه ما داشته باشيم، نه كيفيت چاى را مشخص مي كند و نه آن راتغيير مي دهد. اما ما گاهى با صرفاً تمركز بر روى فنجان، از چايى كه خداوند براى ما در طبيعت فراهم كرده است لذت نمي بريم. خداوند چاى را به ما ارزانى داشته نه فنجان ر ا. از چايتان لذت ببريد . خوشحال بودن البته به معنى اين كه همه چيز عالى و كامل است نيست. بلكه بدين معنى است كه شما تصميم گرفته ايد آن سوى عيب و نقص ها را هم ببينيد.

 

در آرامش زندگى كنيد، آرامش هم درون شما زندگى خواهد كرد

 

+ نوشته شده در  86/09/20ساعت 11:27  توسط مهرزاد   | 

مطلب ارسالی شماره 10

شاد و خوشبخت زندگی کنیم

قسمت اول:

همه ما خودمان را چنین متقاعد می کنیم که با ازدواج زندگی بهتری خواهیم داشت،وقتی بچه دار شویم بهتر خواهد شد و با به دنیا آمدن بچه های بعدی زندگی بهتر ...

ولی وقتی می بینیم که کودکانمان به توجه مداوم نیازمندند خسته می شویم،بهتر است صبر کنیم تا بزرگتر شوند، فرزندان ما که به سن نوجوانی می رسند ، باز کلافه می شویم، چون دایم باید با آنها سرو کله بزنیم.

مطمئنا" وقتی بزرگتر شوند و به سنین بالاتر برسند خوشبخت خواهیم شد.

با خودمان می گوییم زندگی وقتی بهتر خواهد شد که:

  • همسرمان رفتارش را عوض کند
  • یک ماشین شیک تر داشته باشیم
  • بچه هایمان ازدواج کنند
  • به مرخصی بروم
  • در نهایت بازنشسته شویم

حقیقت اینست که برای خوشبختی، هیچ زمانی بهتر از همین الآن وجود ندارد.

اگر الآن نه پس کی؟ زندگی همواره پر از چالش است، بهتر اینست که این واقعیت را بپذیریم و تصمیم بگیریم که با وجود همه این مسایل، شاد و خوشبخت زندگی کنیم.

ادامه دارد ....

از طرف مهرزاد و با تشکر از مهدی

+ نوشته شده در  86/07/10ساعت 8:22  توسط مهرزاد   | 

رویابینی قسمت دوم

تمرین رویا بینی

 

دفتر خاطرات رویاها

 

توضیحات:

 

اولین گام در علوم رویابینی، خودآگاهی و بیداری در رویاست.

خودآگاهی و بیداری در رویا می تواند به صورت از قبل برنامه ریزی و تمرین شده باشد و یا  کاملا" به صورت ناخودآگاه و اتفاقی صورت گرفته باشد.

این تجربه هر چند کوتاه می تواند تجربه دلنشینی باشد.

ولی اغلب این تجربه یا بسیار کوتاه است و یا پس از سپیده دم کاملا" از یاد و فکرمان خارج می شود.

علاقمندان علوم رویابینی و اساتید محترم ، نخستین گام را ثبت وقایع و رویدادهای تجربه شده در خواب و رویا می دانند.

در این راستا و در گام اول توصیه می شود جهت یادآوری خوابهای شبانه از دفتر خاطرات رویاها استفاده بنماییم.

1.        ابتدا دفتر یادداشتی را تهیه کنید.

2.       می توانید یکی از روشهای ذیل را انتخاب بنمایید:

·      در صورت امکان هر روز صبح و قبل از بلند شدن از رختخواب و همچنین هر شب قبل از خواب  با صدای بلند و با احساس، خواست خود را اعلام بدارید. مثلا" من امشب تمام وقایع و رویاهای خود را در خواب به خاطر خواهم سپرد. دوستان عزیز دقت کنند از واژه و عبارات مرتبط با زمان حال و در ادامه حال استمراری استفاده بنمایند.

همچنین بیان و خواست شما هر چقدر با احساس و میل قوی تر عنوان شود نتیجه امر بهتر و سریعتر صورت می پذیرد.

·         استفاده از قوه تخیل و تصویرسازی قوی ذهنی می تواند در این امر به شما کمک و یاری رساند. مثلا" هر شب قبل از خواب در تخیلات و تصورات ذهنی خود ببینید که در حال دیدن رویا هستید و در ادامه می بینید که از رختخواب خود بلند شده اید و به ثبت وقایع مشغولید.

 

·        می توانید از روش خودهیپنوتیزم و تلقین به خود استفاده بنمایید.

رسیدن به خلسه هیپنوتیزمی و سپس ارائه تلقینات به خود می تواند بسیار سودمند باشد. در صورت امکان متنی را جهت خود هیپنوتیزم تهیه کرده و بر روی کاست ضبط کنید و قبل از خواب آن را اجرا نمایید. در صورتی که از تجربه کافی برخوردار نیستید بهتر است متن با صدای شخص هیپنوتیزور باشد.توجه داشته باشید که تلقینات می تواند بصورت کلمات و یا تصویر سازی ذهنی و یا توام با هم باشند.

 

شما با سه روش اصلی تلقین به خود آشنا شدید. می توانید به اختیار هر کدام را انتخاب بنمایید .

کنترل رویاها و عبور از جهان های موازی و کسب علوم و معارف زیباست . همیشه از پروردگار یگانه کمک و یاری بخواهید.

هدف از آموزش رویابینی،صرفا" جنبه اطلاع رسانی است. مثبت فکر کنید، در صورتیکه احساس می کنید آمادگی پذیرش علوم رویابینی را ندارید، فعلا" دست نگه دارید.

 به جنبه های مثبت قضیه فکر کنید. سوء استفاده از موقعیت بدست آمده را نکنید.

شما مسئول اعمال و رفتار خویش هستید.

 

ثبت خاطرات رویاها را انجام دهید و تجربیات خود را ثبت نماید. با گذشت زمان و کسب تجربه، زمان خودآگاهی در رویا فرا رسیده است پس:

کافیست نوع تلقین به خود را تغییر دهید .

مثلا" من امشب در رویایم آگاه و بیدار خواهم شد.

خود آگاهی در رویا اولین گام واقعی در رویابینی است.

حال که به این آگاهی و بیداری در خواب و رویا رسیده ام، چه باید بکنم؟

.....

 

ثبت خاطره شماره 1

 

شرح نخستین تجربه:

 

تصمیم گرفته بودم که وقایع و رویداد های خوابم را هر روز صبح و پس از بیداری از خواب در دفتر خاطرات رویاها ثبت کنم.

بارها و بارها به خود قول داده بودم ولی هر بار بنا به دلایلی از نوشتن و ثبت خاطراتم کوتاهی کردم.

ولی آن شب واقعا"  تصمیمم را گرفته بودم.

 

پلک هایم باز شد و خوشحال از اینکه در شب اول، خوابم را به وضوح دیده بودم،

نگاهی به دفتر خاطرات رویاها کردم و از اینکه می بایست به عهد و قولی که داده بودم، عمل نمایم.

از اینکه می بایست چراغ را روشن کنم و به ثبت خاطره ام  بپردازم کمی پریشان شدم. دوست داشتم به خوابم ادامه بدهم و ثبت وقایع را به صبح موکول کنم.

بالاخره خواست و اراده ام بر تنبلی پیشی گرفت.

 از اینکه قلم را بدست گرفته ام و وقایع را بر روی کاغذ  می آوردم، خوشحال بودم.

آنچه را که دیده بودم به رشته تحریر در آوردم. از بارش شدید باران و گرفتگی معابر و جاده ها . از سراسیمگی مردم  و ازدحام جمعیت در شهر.

پلک هایم را بستم و از اولین تجربه ام خوشحال بودم. ولی ناگهان احساس کردم که هنوز خوابم و آنچه را  در اولین تجربه ام ثبت کرده ام واقعیت ندارد. بله بار دیگر بیدار شدم . برای دومین بار بیدار شدم.

و دفترچه خاطراتم را دیدم که دست نخورده در گوشه ای قرار دارد.

 

برداشت من:

1- ذهن نیمه هوشیار یا ضمیر ناخودآگاه واسطه ای است بین دنیای فیزیکی و متافیزیکی و به خواست من و شما پاسخ می گوید. از آن به عنوان ابزاردر رویا بینی استفاده نمایید.

2- من دوبار از خواب بیدار شدم که بیانگر این واقعیت است که خواب و رویا مراحل چند گانه وطبقه بندی شده ای را دارند .

      

فرصت از دست رفته چه بود؟

 

قطعا" در مرحله اول که بیدار شدم می بایست نکته و کلید را پیدا می کردم.

نکته و کلید این بود :

 

من تلاشی برای بلند شدن از رختخواب و روشن کردن لامپ و برداشتن دفترچه یادداشت از خود انجام نداده بودم. در ذهنم این مهم را خواستم و شرایط ایجاد شده بود.

قلم و دفترچه در دستانم بود .

همانطور که دوستان متافیزیکی می دانند جهان های دیگر جهان تفکر و ذهن است.

کافی است به آنچه دوست داری فکر کنی، آنگاه ….

در واقع این مهم به خواست من اجرا شده بود ولی من در اولین تجربه ام درک نکردم.

اگر درک کرده بودم، دیگر نیازی به ثبت رویا و خوابم نبود، بلکه می بایست از خودآگاهی ام در رویا لذت می بردم و جهت حفظ آن از روشها و تکنیک های دیگر استفاده می کردم.

از طرف مهرزاد

+ نوشته شده در  86/04/23ساعت 12:9  توسط مهرزاد   | 

مطلب ارسالی 9

کرم شب تاب

روز قسمت بود

خدا هستی را قسمت می کرد

خدا گفت:

سهمتان را از هستی طلب کنید

زیرا خدا بسیار بخشنده است

چیزی از من بخواهید

هر چه که باشد، شما را خواهم داد

و هر که آمد چیزی خواست

یکی بالی برای پریدن

و دیگری پایی برای دویدن

یکی جثه ای بزرگ خواست

و آن یکی چشمانی تیز

یکی دریا را انتخاب کرد

و یکی آسمان را

در این میان کرم کوچکی جلو آمد

و به خدا گفت:

من چیز زیادی از این هستی نمی خواهم

نه چشمان تیز و نه جثه ای بزرگ

نه بالی و نه پایی

نه آسمان و نه دریا

تنها کمی از خودت،

تنها کمی از خودت را به من بده

و خدا کمی نور به او داد

نام او کرم شب تاب شد

خدا گفت:

آن که نوری با خود دارد، بزرگ است

حتا اگر به قدر ذره ای باشد

تو حالا همان خورشیدی که گاهی

زیر برگی کوچک پنهان می شوی،

و رو به دیگران گفت:

کاش می دانستید که

این کرم کوچک بهترین را خواست،

زیرا که از خدا جز خدا نباید خواست،

هزاران سال است که او می تابد

روی دامن هستی می تابد

و کسی نمی داند که این همان چراغی است که روزی خدا

آن را به کرم کوچک بخشیده است

 از طرف مهرزاد و مهدی

+ نوشته شده در  86/04/10ساعت 12:44  توسط مهرزاد   | 

مطلب ارسالی 8

 چطورمي توان محدوديتهاي ذهني تحميل شده را پذيرفت   

كک, فيل و دلفين مثالهاي خوبي هستند

 

ککها حيوانات کوچک جالبي هستند آنها گاز مي گيرند و خيلي خوب مي پرند آنها به نسبت

 

قدشان قهرمان پرش ارتفاع هستند. اگر يک کک را در ظرفي قرار دهيم از آن بيرون

 

مي پرد .پس از مدتي روي ظرف را سرپوش مي گذاريم تا ببينيم چه اتفاقي رخ مي دهد .

 

کک مي پرد و سرش به در ظرف مي خورد و با کمي سر درد پايين مي آيد .دوباره مي پرد

 

و همان اتفاق مي افتد .اين کار مدتي تکرار مي شود . سرانجام در ظرف را بر مي داريم

 

کک دوباره مي پرد ولي می تواند فقط تا همان ارتفاع سرپوش برداشته شده بپرد.

 

درست است که محدوديت فيزيکي رفع شده است ولي کک فکر مي کند اين محدوديت

 

همچنان ادامه دارد.

 

فيلها را مي توان با محدوديت ذهني کنترل کرد .

 

پاي فيلهاي سيرک را در مواقعي که نمايش نمي دهند مي بندند .

 

بچه فيلها را با طنابهاي بلند و فيلهاي بزرگ را با طنابهاي کوتاه به نظر مي آيد که بايد بر

 

عکس باشد زيرا فيلهاي پرقدرت به سادگي مي توانند ميخ طنابها را از زمين بيرون

 

بکشند ولي اين کاررا نمي کنند علت اين است که آنها دربچگي طنابهاي بلند را کشيده اند

 

و سعي کرده اند خود را خلاص کنند .سرانجام روزي تسليم شده دست ازاين کارکشيده اند.

 

از آن پس آنها تا انتهاي طناب مي روند و مي ايستند آنها اين محدوديت را پذيرفته اند.

 

دکترادن رايل يک فيلم آموزشي را درمورد محدوديتهاي تحميلي تهيه کرده است . نام اين

 

فيلم  " مي توانيد بر خود غلبه کنيد  " است در اين فيلم يک نوع دلفين در تانک بزرگي از

 

آب قرارمي گيرد نوعي ماهي که غذاي مورد علاقه دلفين است نيزدرتانک ريخته مي شود .

 

دلفين به سرعت ماهيها را مي خورد . دلفين که گرسنه مي شود تعدادي ماهي ديگر

 

داخل تانک قرار مي گيرند ولي اين بار در ظروف شيشه اي دلفين به سمت آنها مي آيد ولي

 

هر بار پس از برخورد با محافظ شيشه اي به عقب رانده مي شود پس از مدتي دلفين ازحمله

 

دست مي کشد و وجود ماهيها را نديده مي گيرد . محافظ شيشه اي برداشته مي شود و ماهيها

 

در داخل تانک به حرکت در مي آيند آيا مي دانيد چه اتفاقي مي افتد ؟ دلفين از گرسنگي

 

مي ميرد غذاي مورد علاقه او در اطرافش فراوان است ولي محدوديتي که دلفين پذيرفته است

 

او را ازگرسنگي مي کشد .

 

 

ما دلفين نيستيم فيل و کک هم نيستيم ولي مي توانيم از اين آزمايشات درس بگيريم زيرا ما

 

هم محدوديت هايي را مي پذيريم که واقعي نيستند. به ما مي گويند وما به خود مي گوييم:

 

نمي توان فلان کار را انجام داد و اين براي ما يک واقعيت مي شود محدوديت ذهني به

 

محدوديتي واقعي تبديل مي شود و به همان مستحکمي .

 

پس:

 

چه مقدارازآنچه ما واقعيت مي پنداريم واقعيت نيست بلکه پذيرش ماست؟

 

از طرف مهدی و مهرزاد 

+ نوشته شده در  86/02/23ساعت 12:15  توسط مهرزاد   | 

مطلب ارسالی 7

                             همانا زندگی زیباست

 

در 15 سالگي آموختم كه مادران از همه بهتر مي دانند ، و گاهي اوقات پدران هم

 

در 20 سالگي ياد گرفتم كه كار خلاف فايده اي ندارد ، حتي اگر با مهارت انجام شود .

 

در 25 سالگي دانستم كه يك نوزاد ، مادر را از داشتن يك روز هشت ساعته و پدر را از داشتن يك شب هشت ساعته ، محروم مي كند .

 

در 30 سالگي پي بردم كه قدرت ، جاذبه مرد است و جاذبه ، قدرت زن

 

در 35 سالگي متوجه شدم كه آينده چيزي نيست كه انسان به ارث ببرد ؛ بلكه چيزي است كه خود مي سازد .

 

در 40 سالگي آموختم كه رمز خوشبخت زيستن ، در آن نيست كه كاري را كه دوست داريم انجام دهيم ؛ بلكه در اين است كه كاري را كه انجام مي دهيم دوست داشته باشيم

 

در 45 سالگي ياد گرفتم كه 10 درصد از زندگي چيزهايي است كه براي انسان اتفاق مي افتد و 90 درصد آن است كه چگونه نسبت به آن واكنش نشان مي دهند .

 

در 50 سالگي پي بردم كه كتاب بهترين دوست انسان و پيروي كوركورانه بدترين دشمن وي است .

 

در 55 سالگي پي بردم كه تصميمات كوچك را بايد با مغز گرفت و تصميمات بزرگ را با قلب .

 

در 60 سالگي متوجه شدم كه بدون عشق مي توان ايثار كرد اما بدون ايثار هرگز نمي توان عشق ورزيد .

 

در 65 سالگي آموختم كه انسان براي لذت بردن از عمري دراز ، بايد بعد از خوردن آنچه لازم است ، آنچه را نيز كه ميل دارد بخورد .

 

در 70 سالگي ياد گرفتم كه زندگي مساله در اختيار داشتن كارتهاي خوب نيست ؛ بلكه خوب بازي كردن با كارتهاي بد است .

 

در 75 سالگي دانستم كه انسان تا وقتي فكر مي كند نارس است ، به رشد و كمال خود ادامه مي دهد و به محض آنكه گمان كرد رسيده شده است ، دچار آفت مي شود .

 

در 80 سالگي پي بردم كه دوست داشتن و مورد محبت قرار گرفتن بزرگترين لذت دنيا است .

 

در اين عمر دو روزه ياد گرفتم كه لزوما كسي كه ادعاي دينداري مي‌كند دليلي بر انسان بودن او نيست .

 

آموختم انسان حسابگر است اما قوانين و فرمولهاي رياضي با روابط حسابي ما فرق مي‌كند

 

چه بسا كه در بسياري اوقات در زندگي 2*2=8 مي‌شود و گاهي 2*2=1

 

آموختم زندگي بي عشق ارزش وقت تلف كردن ندارد .

 

و در 85 سالگي دريافتم كه همانا زندگي زيباست .

 

از طرف مهدی و مهرزاد

+ نوشته شده در  86/02/03ساعت 16:31  توسط مهرزاد   | 

مطلب ارسالی 6

پسر بچه و درخت سیب

 یکی بود

   یکی نبود ...

در روزگاران قدیم درخت سیب تنومندی بود ... با ...پسر بچه کوچکی ...این پسربچه...   دوست داشت با این درخت سیب مدام بازی کند ...از تنه اش بالا رود از سیب هایش بچیند و بخورد و در سایه اش بخوابد... زمان گذشت ... پسر بچه بزرگتر شد و به درخت بی اعتنا دیگر دوست نداشت با او بازی کند.....................................................   اما روزی دوباره به سراغ درخت آمد...

درخت سیب به پسر گفت: های بیا و با من بازی کن.پسر جواب داد: من که دیگر بچه نیستم که بخواهم با درخت سیب بازی کنم...به دنبال سرگرمی های بهتر هستم و برای خریدن آنها پول لازم دارم. درخت گفت:من پول ندارم ولی تو می توانی سیب های مرا بچینی بفروشی و پول بدست بیاوری.پسر تمام سیب های درخت را چید و رفت.سیب ها را فروخت و آنچه را که نیاز داشت خرید و ...درخت را باز فراموش کرد ...و پیشش نیامد و درخت دوباره غمگین شد...

مدت ها گذشت و پسر مبدل به مرد جوانی شد و با اضطراب سراغ درخت آمد........    درخت از او پرسید:چرا غمگینی؟ بیا و در سایه ام بنشین بدون تو خیلی احساس تنهایی   می کنم ... پسر(مرد جوان) پاسخ داد: فرصت کافی ندارم باید برای خانواده ام تلاش کنم باید برایشان خانه ای بسازم نیاز به سرمایه دارم.  درخت گفت: سرمایه ای برای کمک ندارم ... تو می توانی با شاخه هایم و تنه ام برای خودت خانه ای بسازی...پسر خوشحال شد و تمام شاخه ها و تنه درخت را برید ...و با آنها ... خانه ای برای خودش ساخت ...  دوباره درخت تنها ماند... و پسر برنگشت ...زمانی طولانی بسر آمد ..................... پس از سالیان دراز درحالی برگشت که پیر بود و ....غمگین و خسته و تنها .............. درخت از او پرسید:چرا غمگینی؟ ای کاش می توانستم کمکت کنم ....................... اما دیگر نه سیب دارم و نه شاخه و تنه ....  حتا سایه هم ندارم برای پناه دادن به تو......  هیچ چیزبرای بخشیدن ندارم... پسر(پیرمرد)گفت:خسته ام از این زندگی و تنها هم ....   فقط نیازمند بودن با توام...آیا می توانم کنارت بنشینم ؟ پسر(پیرمرد)کنار درخت نشست ... با هم بودند ... به سالیان به سالیان در لحظه های شادی و اندوه ...

آن پسر آیا بی رحم و خود خواه بود؟؟؟

نه ...

ما همه شبیه او هستیم و با والدین خود چنین رفتاری داریم ...درخت همان والدین ماست تا کوچکیم ... دوست داریم با آنها بازی کنیم ...تنهایشان می گذاریم بعد ... و زمانی بسویشان بر می گردیم که نیازمند هستیم یا گرفتار

برای والدین خود وقت نمی گذاریم ... به این مهم توجه نمی کنیم که:پدر و مادرها همیشه به ما همه چیز می دهند ....... تا شادمان کنند ... و مشکلاتمان را حل...

.... و تنها چیزی که از ما می خواهند اینکه ...............................................

                           تنهایشان نگذاریم 

پس به والدین خود:

                     عشق بورزید 

                   فراموششان نکنید 

             برایشان زمان اختصاص دهید

                  همراهی شان کنید

           شادی آنها شما را شاد دیدن است

          گرامی بداریدشان و ترکشان نکنید

  هرکس می تواند هر زمان وبه هر تعداد فرزند داشته باشد

            ولی پدر و مادر را فقط یک بار

از طرف مهرزاد و مهدی          

+ نوشته شده در  85/12/08ساعت 9:48  توسط مهرزاد   | 

مطلب ارسالی 5

بدنتان را دوست داشته باشید

در این مقاله قصد داریم راه هایی را به شما معرفی کنیم تا از طریق آن بتوانید تصویر زیباتری از جسمتان در ذهن خود ایجاد کنید. هر کسی باید با دیدی مثبت به بدن خود نگاه کند، مهم نیست که اندامتان چگونه باشد، چاق باشید یا لاغر، کوتاه قد باشید یا بلند قدمهم این است که بدنتان را دوست داشته باشید!

هر روز خودتان را تایید کنید.

آنچه اهمیت دارد، چیزی است که در درون شماست نه آنچه ظاهر شما نشان می دهد.

لباسهایی بپوشید که در آنها احساس راحتی کنید.

لباسهایی نپوشید که خیلی تنگ باشد و حرکت کردن در آنها مشکل باشد. در خریدن لباسهایی که از آنها خوشتان می آید تردید نکنید. از همین امروز شروع کنید! طوری لباس بپوشید که خودِ واقعیتان را نشان دهد نه اینکه دیگران را تحت تاثیر قرار دهید. باید نسبت به آنچه می پوشید احساس خوبی داشته باشید.

 برچسب لباسهایتان را بکنید.

سایز نوشته شده روی برچسب لباس، نباید باعث ناامیدیتان شود و روزتان را خراب کند.

 از ترازو دوری کنید

 باید از شر این وسیله خلاص شوید. اگر لازم است وزنتان کنترل شود، آن را به دکترها بسپارید. میزان وزن شما نباید بر اعتماد به نفستان تاثیر بگذارد.

 قبل از نگاه کردن در آینه، خوشبینانه فکر کنید.

وقتی روزتان را شروع می کنید، قبل از اینکه جلوی آینه بروید، ذهن و احساستان را مثبت کنید. از همان آغاز روز سعی کنید مدام خودتان را تایید و تمجید کنید، دوش آب گرم بگیرید و در مورد تمام راه های مثبتی که از طریق آن می توانید اندیشه های منفی را از ذهنتان بیرون کنید فکر کنید. باید از زندگی متشکر باشید، آن زمان است که می توانید در خود احساس غرور کنید.

 جلوی آینه با خودتان حرف بزنید

 به آنچه در آینه می بینید خوب دقت کنید و درمورد نقاط مثبت ظاهریتان فکر کنید. با خودتان بگویید که باید برای داشتن چنین ظاهری از خداوند ممنون باشید. مهم نیست چه شکلی باشید و چه هیکلی داشته باشید، مهم این است که از آنچه هستید راضی باشید.

 از مجلات مُد دوری کنید.

حقیقت این است که مجلات مُد نوع ایده آل زیبایی را به معرض نمایش می گذارند که هر کسی در دنیا نمی تواند آنگونه باشد. مانکن ها و مُدل ها حتی کمتر از یک درصد از جمعیت جهان را تشکیل می دهند. به علاوه، برای گرفتن عکس های داخل مجله های مُد کار زیادی انجام شده است تا آن چیزی شده که شما   می بینید، طراحان، آرایشگران، متخصصین نورپردازی و عکاسان حرفه ای و حتی گاهي متخصصین نرم افزارهای کامپیوتری برای رفع اشکالات عکس ها وقت زیادی را صرف آنها کرده اند. پس بهتر است به جای اینکه با نگاه کردن به این مجلات روز به روز نسبت به خودتان ناامید شوید، اصلاً به سراغ آنها نروید. به جای مجله های مُد می توانید مجلات اخبار، یا مجلاتی که دررابطه با علایق شما هستند (هنر، موسیقی، ورزش، مسافرت، دکوراسیون خانه، باغبانی و....) را خریداری کنید.

 لیستی از ویژگی های مثبت خود تهیه کنید.

درمورد ویژگی هایی از خودتان فکر کنید که دوستشان دارید،آیا فرد صادقی هستید؟ خلاقید؟ باهوش هستید؟ مهربانید؟ وفادارید؟ ببینید چه ویژگی هایی در شما وجود دارد که می توانید به آنها ببالید و به خاطر آن ویژگی ها خودتان را بیشتر دوست داشته باشید. این لیست را به کنار آینه بچسبانید تا هر روز ببینید که چه ویژگی هایی باعث زیبایی شما می شود.

 برای انجام کارهای مفید برای جسمتان و رسیدگی به آن وقت بگذارید.

هر ماه یکبار برای ماساژ، مانیکور، یا اصلاح به آرایشگاه بروید. حمام های طولانی با آب داغ بگیرید. پیش دوستتان بروید و پاهای همدیگر را پدیکور کنید. لوسیون های نرم کننده خوشبو برای پوست بدنتان بخرید و از عطرهای مورد علاقه تان استفاده کنید. هر زمان که نیاز داشتید چرت بزنید، هیچ دلیل برای انجام ندادن آن وجود ندارد!

 علیه خودتان قیام کنید

 به کارهایی فکر کنید که هیچوقت آنها را انجام نمی دهید، و آنها را امتحان کنید. بدون آرایش و با موهایی شانه نکرده به مهمانی بروید. تمام روز با لباس خواب در خانه بچرخید، یا کارهایی از این قبیل. نکته مهم این است که آرایش، مدل مو یا لباسهایتان نشاندهنده شخصیت شما نیست. این را ثابت کنید!

 به جاهایی بروید که تا به حال به تنهایی نرفته اید.

تا حالا شده تنها به سینما بروید؟ یا برای خوردن یک فنجان قهوه به کافی شاپ بروید؟ یک شام مفصل در یک رستوران لوکس چطور؟ اینها تجربه هایی است که خیلی کم نصیبتان می شود. پس با خودتان وقت بگذرانید، چون خودتان تنها کسی هستید که باید او را بشناسید و با او خوش بگدرانید.

 در مقابل افکار منفی در رابطه با خودتان گوش به زنگ باشید.

هر زمان که افکار منفی به ذهنتان هجوم می آورند و شما را در رابطه با خودتان ناامید و دلسرد میکنند، سعی کنید آن افکار منفی را به افکار مثبت تبدیل کنید. هیچ کس کامل نیست! هر وقت دیدید که مشغول انتقاد کردن از خودتان شده اید، به محض فهمیدن مطلب دست نگه دارید و فوراً یکی از ویژگی های خوبتان را تحسین کنید!

 فعال باشید.

جنبش احساس را در افراد تقویت میکند. یوگا را امتحان کنید. به کلاسهای کاراته بروید. سه روز در هفته به پیاده روی بروید. به همراه دوستانتان برای اسکیت بازی به پارک بروید یا در کوچه با بچه ها والیبال بازی کنید. روزهای آفتابی برای دوچرخه سواری بیرون بروید. و روزهای برفی در حیاط خانه آدم برفی بسازید. تا میتوانید فعال باشید و از زندگی لذت ببرید!

 هر زمان که احساس نیاز کردید به آغوش عزیزانتان پناه ببرید.

بعضی وقت های هیچ چیز بهتر از یک آغوش گرم و حرف های مهربانانه یکی از کسانی نیست که دوستشان دارید و دوستتان دارند. اما عزیزان ما نمی توانند ذهن ما را بخوانند. وقتی روز بدی داشته اید یا احساس ناراحتی و گرفتگی می کنید، خودتان به آغوش آنها پناه ببرید و درد و دل کنید.

 از کودک درونتان مراقبت کنید.

به کودکان اطرافتان نگاه کنید، آیا آنها به خاطر آنچه هستند سرزنش می کنید؟ آیا وقت بازی یک کودک 5 ساله نگاه می کنید، در مورد اضافه وزن او فکر می کنید؟ آیا وقتی کودکی را ناراحت و مغموم می بینید، از او حمایت نمی کنید؟ کودک درون شما نیز نیاز به حمایت و مراقبت دارد، پس هیچوقت تنهایش نگذارید.

 به خودتان یادآور شوید که آن افرادی که شما را دوست دارند، شما را فقط به خاطر خودتان دوست دارند، نه به خاطر قیافه یا هیکلتان!

 به خودتان یادآور شوید که سلامت بودن، جزء نقاط مثبت شماست. سلامت بودن یعنی خواب کافی داشته باشید، خوب غذا بخورید و از روحتان نیز مراقبت کنید. معنی سلامتی نه بیشتر از این است نه کمتر از این.

 کتاب هایی مطالعه کنید که به شما برای تقویت تصویر ذهنی شما از خودتان کمک کند. این روزها از اینگونه کتاب های روانشانسی در هر کتابفروشی موجود است، همین امروز یکی خریداری کنید.

 کل دنیا را به یاد آورید.

همه انسانها متفاوت از یکدیگرند و مشیت خداوند اینگونه بوده است. اگر آدم ها همه شبیه به یکدیگر بودند، دنیا خسته کننده و ملال آور می شد. خوب است که گاه گداری به اطرافتان نگاهی بیندازید و همه را از دریچه مثبت نگاه کنید، همه را زیبا ببینید، مهم نیست که چه هیکلی، چه قیافه ای، چه نژادی یا چه جنسیتی داشته باشند. همه آدم ها به طریقی زیبا هستند و شما نیز جزئی از آنان هستید

از طرف مهدی

+ نوشته شده در  85/11/15ساعت 13:47  توسط مهرزاد   | 

مطلب ارسالی 4

اگردر زندگی خوشحال نیستی این داستان ممکن است تورا خوشحال کند 

روزی روزگاری گنجشک کوچکی بود که برای گذراندن زمستان باید به جنوب پرواز میکرد.تصمیم گرفت پرواز خود را تا آخرین دقیقه ممکن به تعویق اندازد.پس از آنکه همراه با سایر گنجشکان رفیق خود در جشن خداحافظی شرکت کرد به لانه خود رفت و دو هفته دیگر به اقامت خود ادامه داد.بالاخره هوا بطور غیر قابل تحملی سرد شد بطوریکه بیش از آن امکان ماندن برایش دشوار شد.به محض اینکه گنجشک کوچولو به پرواز درآمد باران شروع به باریدن کرد. در اندک زمان بالهایش شروع به یخ بستن کرد. شجاعانه به پرواز ادامه داد ولی یخ بر روی بالهایش ضخیم و ضخیم تر شد. به حالت مرگ از سرما و ناتوانی در مزرعه ای به زمین افتاد.

همانطور که آخرین نفس های زندگی را می کشید٬ گاوی از آغل خود بیرون آمد و به سمت این پرنده از پا در آمده به حرکت درآمد.گاو با پهن (مدفوع)خود او را پوشاند. در ابتدا گنجشک فکر کرد آخرین لحظات عمرش را می گذراند ولی پهن گاو به آرامی در میان پرهایش نفوذ کرد و او را گرمی بخشید و عمر دوباره به جسم کوچکش بازگشت.احساس کرد مکانی برای نفس کشیدن دارد.ناگهان چنان خوشحال شد که شروع به آواز خواندن نمود.

در همین لحظه گربه بزرگی به مزرعه آمد٬ با شنیدن آواز خوش پرنده کوچک به طرف تپه پهن قدم برداشت٬ گربه شروع به برداشتن پهن گاو و جستجوی صدا از محلی که بیرون می آمد نمود. پس از برداشتن پهن بالاخره گنجشک کوچک را پیدا کرد و خورد.

این داستان سه نکته در بر دارد:

۱- اگر کسی بر روی شما پهن بیاندازد دلیل دشمنی با شما نیست.

۲- اگر کسی شما را از پهن و آلودگی پاک کند دلیل رفاقت و خیر خواهی با شما نیست.

۳- موقعی که در پهن و آلودگی های اطراف گرم و راحت هستی دهانت را بسته نگهدار

از طرف مریم    

+ نوشته شده در  85/11/15ساعت 11:41  توسط مهرزاد   | 

پرسش و پاسخ 1

خانم شیرین نورایی مطرح کردند:

لطفآ به سوال من جواب بدید:

 آیا درست این است که من بخندم ولی دیگری گریان باشد ؟

 یا اینکه کاری کنم تا با هم بخندیم و معنای زندگی را با کمک همدیگر درک کنیم .
از تمام شما عزیزان می خواهم که نظر بدهید.

+ نوشته شده در  85/10/11ساعت 15:44  توسط مهرزاد   | 

مطلب ارسالی(3)

لحظه های زندگی

تو زندگی لحظه هایی هست که احساس می کنی که دلت واسه یکی تنگ شده است٬

اونقدر که دلت می خواد اونارو از رویاهات بگیری و واقعا بغلشون کنی٬

وقتی که در شادی بسته میشه٬ یه دره دیگه باز میشه٬

ولی اغلب اوقات ما اینقدر به در بسته نگاه می کنیم که اون دری را نمی بینیم که واسمون باز شده٬

دنبال ظواهر نرو٬ اونا می تونند گولت بزنند٬

دنبال ثروت نرو٬ چون براحتی از کف میره٬

دنبال کسی برو که خنده رو لبت میشونه٬

چون فقط یه لبخند میتونه کاری کنه که یک شب:

تاریک روشن بنظر برسه٬

اونی را پیدا کن که باعث میشه قلبت لبخند بزنه٬

خوابی را ببین که آرزوشو را داری٬

اونجایی برو که دلت می خواد بری٬

اونی باش که دلت می خواد باشی٬

چون تو فقط یک بار زندگی می کنی!

و فقط یک فرصت واسه انجام تمام کارهایی که دلت می خواد انجام بدی٬ داری٬

بذار اونقدر شادی داشته باشی که زندگیت را شیرین کنه٬

اونقدر تجربه که قویت کنه٬

اونقدر غم که انسان نگهت داره و اونقدر امید که شادت کنه٬

شادترین مردم لزوما" بهترین چیزا رو ندارن٬

اونا فقط از چیزایی که سر راهشون میاد بهترین استفاده رو می کنن٬

روشنترین آینده ها همیشه بر پایه گذشته فراموش شده بنا میشه٬

*******************************************************

تونمیتونی توزندگی پیشرفت کنی مگه اینکه اجازه بدی:

خطاها و رنجهای روحی گذشته ات از ذهنت بره٬

*******************************************************

یه جوری زندگی کن که آخرش:

تو کسی باشی که می خندی و هر کسی که اطرافته گریه کنه!

در پایان:

لطفا" این پیغامو واسه همه کسایی بفرست که واست یه معنایی دارن٬

واسه اونایی که یه جورایی تو زندگیت پا گذاشتن٬

واسه اونایی که تو رو میخندونن وقتی که بهش نیاز داری٬

واسه اونایی که باعث میشن بخش روشنترقضایا رو ببینی٬ وقتی که واقعا" دلتنگی٬

اگه نفرستادی٬ نگران نباش٬

هیچ اتفاق بدی واست نمیفته٬

تو فقط فرصت اینو از دست میدی که روزی یه نفر رو با این پیغام روشن کنی که:

سالها رو نشمر٬ خاطره ها رو بشمر٬

مقیاس عمر تعداد نفس هایی نیست که فرو میبریم٬

بلکه لحظه هایی است که نفسمونو بیرون میدیم٬

از طرف مهدی 

+ نوشته شده در  85/08/06ساعت 13:52  توسط مهرزاد   | 

مطلب ارسالی (2)

با من حرف بزن

 

امروز صبح وقتی از خواب برخاستی تو را تماشا کردم و امید داشتم که با من حرف خواهی زد،فقط در چند کلمه و یا از من به خاطر چیزهای خوبی که دیروزدر زندگی تو اتفاق افتاد تشکر خواهی کرد.اما تو سرگرم پوشیدن لباس بودی.
هنگامی که می خواستی از خانه بیرون بروی، می دانستم که می توانی چند دقیقه ای توقف کرده و به من سلام کنی، اما تو خیلی سرگرم بودی.
فکر می کردم که می خواهی با من سخن بگویی، اما تو به سوی تلفن دویدی و با یکی از دوستانت تماس گرفتی تا از چیزهای بی اهمیت بگویی.
من با صبر و شکیبایی، در تمام مدت روز تو را نگاه می کردم و تو آنقدر مشغول بودی که به من چیزی نگفتی.
موقع خوردن ناهار متوجه شدی که چند نفر از دوستانت قبل از غذا کمی با من حرف می زنند،اما تو چنین کاری نکردی.باز هم زمان باقی است و امیدوارم که تو سرانجام با من حرف بزنی.به خانه رفتی و به نظر می رسید که کارهای زیادی برای انجام دادن داری.
هنگام خوابیدن گمان کردم که خیلی خسته ای.بعد از گفتن شب بخیر به خانواده سریعا به سوی رختخواب رفتی و خوابیدی. مهم نیست،شاید نمی دانستی من همیشه آنجا با تو هستم.من ، بیش از آنکه تو بدانی، صبر پیشه کردم ، من حتی می خواستم به تو بیاموزم که چگونه با دیگران صبور و شکیبا باشی.
من ، به تو عشق می ورزم و هر روز منتظرم تا با من حرف بزنی. چقدر مکالمه یک طرفه و یکجانبه سخت است!!!!
بسیار خوب، تو یکبار دیگر از خواب برخاستی و من نیز یکبار دیگر فقط برای عشق به تو منتظر خواهم ماند. به این امید که امروز مقداری از وقتت را به من اختصاص دهی، روز خوبی داشته باشی.

از طرف مهدی

+ نوشته شده در  85/07/06ساعت 8:32  توسط مهرزاد   | 

مطالب ارسالی (1)

بامبو

روزي تصميم گرفتم كه ديگر همه چيز را رها كنم. شغلم را دوستانم را، مذهبم را   زندگي ام را !

 به جنگلي رفتم تا براي آخرين بار با خدا صحبت كنم. به خدا گفتم : آيا مي تواني دليلي براي ادامه زندگي برايم بياوري؟

 و جواب او مرا شگفت زده كرد.

او گفت :آيادرخت سرخس و بامبو را مي بيني؟

پاسخ دادم :بلي.

 فرمود : هنگامي كه درخت بامبو و سرخس راآفريدم، به خوبي ازآنها مراقبت نمودم. به آنها نور و غذاي كافي دادم. دير زماني نپاييد كه سرخس سر از خاك برآورد و تمام زمين را فرا گرفت اما از بامبو خبري نبود. من از او قطع اميد نكردم. در دومين سال سرخسها بيشتر رشد كردند و زيبايي خيره كننده اي به زمين بخشيدند اما همچنان از بامبوها خبري نبود . من بامبوها را رها نكردم. در سالهاي سوم و چهارم نيز بامبوها رشد نكردند. اما من باز از آنها قطع اميد نكردم. در سال پنجم جوانه كوچكي از بامبو نمايان شد. در مقايسه با سرخس كوچك و كوتاه بود اما با گذشت 6 ماه ارتفاع آن به بيش از 100 فوت رسيد. 5 سال طول كشيده بود تا ريشه هاي بامبو به اندازه كافي قوي شوند. ريشه هايي كه بامبو را قوي مي ساختند و آنچه را براي زندگي به آن نياز داشت را فراهم مي كردند.
خداوند در ادامه فرمود: آيا مي داني در تمامي اين سالها كه تو درگير مبارزه با سختيها و مشكلات بودي در حقيقت ريشه هايت را مستحكم مي ساختي . من در تمامي اين مدت تو را رها نكردم همانگونه كه بامبو ها را رها نكردم .
هرگز خودت را با ديگران مقايسه نكن و بامبو و سرخس دو گياه متفاوتند اما هر دو به زيبايي جنگل كمك مي كنند. زمان تو نيز فرا خواهد رسيد تو نيز رشد مي كني و قد مي كشي
!
از او پرسيدم : من چقدر قد مي كشم.
در پاسخ از من پرسيد : بامبو چقدر رشد مي كند؟
جواب دادم : هر چقدر كه بتواند.
گفت : تو نيز بايد رشد كني و قد بكشي ، هر اندازه كه بتواني .                  

از طرف مهدی

+ نوشته شده در  85/07/05ساعت 13:5  توسط مهرزاد   | 

رویابینی

قسمت اول:

اولین گام من و شما در مباحث مربوط به رویابینی اینست: که در خواب به حداقل شعور و معرفت آگاهانه دست بیابیم. یعنی در خواب احساس بکنیم که آنچه را که می بینیم و درک می کنیم یک واقعیت است و نه رویا.

نکته ای که در بیداری آگاهانه در خواب بسیار حائز اهمیت می باشد نخست اینکه به خواب بودن خود اشراف کامل داریم و دوم اینکه می بینیم از اختیار و آگاهی کامل در خواب برخورداریم.در این حالت ذهن خلاق ما این دو اندیشه را همزمان تجزیه و تحلیل می کند. 

در واقع رویاء بینی آگاهانه این توانایی را به ما می دهد که در جهان های موازی به سیر و سفر روحانی و معنوی بپردازیم و از عظمت جهان هستی و کائنات و علوم آن سیراب شویم.

منتظر تجربیات شخصی شما هستم. 

+ نوشته شده در  85/06/15ساعت 11:59  توسط مهرزاد   | 

هیپنوتیزم و سیر قهقرایی در زمان

                                                   به نام هستی و کائنات

مطلبی را که به استحضار دوستان عزیز و جویندگان علوم متافیزیک و فراحسی می رسانم٬ یکی از تجربیات شخصی اینجانب در هیپنوتیزم می باشد.

در گذشته و به دفعات تمامی تکنیک های هیپنوتیزم را از قبیل: آرام سازی و ریلکسیشن٬تلقین پذیری و سیر قهقرایی در زمان را بر روی داوطلبان و علاقمندان انجام داده بودم. سه سال پیش از دوستم خواستم که جهت همکاری و کمک بیشتر به من٬هیپنوتیزم شود.

پس از اطمینان از مثبت بودن درخواستم٬ او را باشرایط و نحوه انجام کار تا حد نیاز آشنا کردم.فرآیند خلسه را با جزئیات بیشتر در تقسیم بندی اندام ها و با مکث بیشتر انجام دادم.تجربیات گذشته به من ثابت کرده بود که در سیر قهقرایی در زمان نمی توان با هیپنوتیزم کلامی دروازه بسته ضمیر ناخود آگاه را گشود. در واقع هیپنوتیزم کلامی در تلقین پذیری های ساده مثل: آرام سازی و تن آرامی اندام ها٬خود هیپنوتیزم و استفاده از نوار کاست و سی دی کاربرد موثرتری دارد.لذا جهت ایجاد خلسه عمیق تر در سوژه٬ نواحی خاصی از بدن منجمله چاکرای ششم٬ با امواج مغناطیسی گسیل شده از سوی من مواجهه شد.(مانیه تیزم متد خاص خود را دارد)

پس از آن و با مشاهده وضعیت تنفس و حرکت پلک ها٬ خلسه را عمیقتر و به شرایط ایده آل رساندم. در این حالت بدون اینکه به زمان و مکان مشخصی اشاره داشته باشم٬ از او خواستم به سوژه مورد علاقه اش که قبلا" مشخص کرده بود فکر کند.

دوری چندین ساله او از خواهرش و خواست قلبی اش مبنی بر حضور در کنار وی من را از تصمیم قبلی ام مبنی بر سیر و سفر در گذشته به سوی سیر وسفر در زمان حال کشانید.موردی که در گذشته با آن مواجهه نشده بودم و تا به حال به آن فکر نمی کردم. از فرصت به دست آمده نهایت استفاده را کردم و با کمی تغییرات در واژگان او را بسوی خواهرش رها کردم.

از قول وی٬ تصاویر نخست مبهم و نا مشخص بود ولی بیکباره از نحوه ورودش به خانه٬ چیدمان وسایل و حضور خواهرش در کنار میز آرایش سخن گفت و از اینکه سخت در تلاش است تا وی را لمس کند.هیجان شدیدی به وی دست داد از اینکه چرا موی خواهرش مشکی و کوتاه است؟ در حالیکه تا چند روز قبل و آخرین اطلاع موی او روشن و بلند بود. این اظهاراتش که همراه با هیجان و گریه توام بود٬ باعث شد که من با آرامش و خونسردی او را به حالت اولیه اش برگردانم و در اصطلاح هیپنوتیزم سوژه را از خواب مغناطیسی بیدار بکنم.

همان شب و با تماس تلفنی با خارج از کشور متوجه شدیم خواهرش شب قبل تغییراتی را در موی سر و آرایش خود ایجاد کرده است. در حقیقت دوست من آنچه از سیمای خواهرش در کنار چیدمان جدید منزل دیده بود٬همگی به روز بود...

خوب شما چی فکر می کنید؟ توهم بود؟ برون فکنی بود؟ آیا ضمیر ناخود آگاه توانایی های دیگری را دارد؟ آیا انتقال ذهن بود؟ آیا تله پاتی بود؟ آیا...

منتظر نظرات و ارسال خاطرات واقعی شما هستم.

توضیح: از دوستان عزیزی که آشنایی کافی و حرفه ای با موضوعات فوق ندارند در خواست می شود از انجام هیپنوتیزم حرفه ای و خاص خودداری نمایند و صرفا" زیر نظر اساتید و در ابتدا از روش های ساده و خود هیپنوتیزم استفاده نمایند.

+ نوشته شده در  85/06/14ساعت 16:2  توسط مهرزاد   |